روزانه های دختر بابایی

اینجا بابا نوشت ودختر نوشت هایی از ورق خوردن یک زندگی است

صفحـہ اصلے آرشـ ـیو مطالـ ـب ایمـ ـیل پروفـ ـایل طـ ـراح قالـ ـب

دلخوری از بابا

سارا نوشت :


امروز من برای سحری خوردن بیدار نشدم . ساعت 9و دهدقیقه مادرم مرابیدار کرد تا صبحانه بخورم و اماده شوم به کلاس زبانم بروم . من یک تی شرت صورتی رنگ پو شیدم و مسواک زدم وصورتم رو شستم وعینک افتابی زدم وهمره مادرم به کلاس رفتم . در کلاس گیم داشتیم و همه ی ضعیف ها از بدبختی من در گروه من افتادند و همه ی قوی ها در گروه دیگر و انها بالاخره پیروز شدند .ساعت 11 مادرم امد دنبالم و به خانه آمدیم . ظهر دوستم زنگ خانه را زد و از من خواست بروم با او بازی کنم . از اقای پدر اجازه گرفتم اما او اجازه نداد و من هم از دست پدرم دلخور شدم . یعد یک ساعت با مادرم خوابیدم و بعد با دوستانم بازی کردم . غروب با مادرم به خانه عزیز رفتیم وبا زهرا و دختر همسابه بازی کردم . بعد از افطاری هم به خانه خاله اعظم دختر دایی مادرم رفتیم اخر او هم بچه دار شده و خدا یک پسر خوشگل به انها داده . خدارا شکر فامیل مامان این روز ها تندتند زیاد میشوند . شب هم کلی با بابا بازی کردم و دوش گرفتم . این شب ها مادرم برای من قصه می گوید .

پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ساعت 1:13 توسط دختر و بابا

دختر دایی قاسم

من ا ین روز ها جای خوب وبیداریم عوض شده . شبها تا دیر وقت بیدارم و روز ها سحر بابابا و مامان بیدار میشوم ونماز می خوانم وتا یک می خوابم اما وقتی کلاس زبان دارم زودتر بیدار میشوم . اقای پدر از کلاس زبانم راضی است . من ومادرم امروز به کلاس زبان رفتیم بعد خوابیدیم ومن ساعت 7 رفتم کوچه و اقای پدر رفت نان داغ بگیرد وقتی امد هم سنگک گرفت هم تافتون گرفته بود . با هم افطاری خوردیم و فیلم 5 کیلومتر تا بهشت را دیدم .اقای پدر از این سریال خیلی خوشش نمی اید و همش شوخی می کند که ماه رمضان روح ها به صدا وسیما می ایند او بیشتر به اتاق می رود و کتاب می خواند . اما بازی فوتبال که میشود می اید اقای پدر نشست فوتبال استقلال را ببیند من ومادر خانمی به خانه عزیز رفتیم ان جا عمو مهدی عموی مامانم وخانمش هم بودند . راستی دیشب با پدر بزرگم ومادر بزرگم وعمه ام که جنوب هستند حرف زدیم . راستی زن دایی نسرین زن دایی قاسم هم بیست روزه  دخترشان به دنیا امده اما از قسمت ریه و نفس مشکل دارد و هنوز در یک جای مخصوص بچه ها از او مراقبت می شود  زن دایی خیلی دلش برای دخترش تنگ شده است . راستی روز اول رمضان صبح زود موقع سحر مادرم گریه کرد من وبابا فهمیدیم که برای دختر دایی قاسم است او وقتی برای کسی دعا میکند گریه اش می گیرد .برای عمو رضا یم هم همیشه دعا می کند .

سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ساعت 6:36 توسط دختر و بابا

اشپزی من

من اول بادمجان ها را پوست کندم و بعد با چاقو انها را نصف کردم . بعد ان را شستم و بعد در سبد گذاشتم که یک کم ابشان برود . بعد در ماهی تابه گذاشتم و بعد پوست ها را در نایلکس گذاشتم و بقیه کار که سرخ کردن بود را مادرم به عهده گرفت . 

شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 1:28 توسط دختر و بابا

جمعه

امروز صبح ساعت 11 از خواب بیدار شدم . اول تلویزیون نگاه کردم . بعد یک کم مغازه بازی کردم درباره مغزه بازی بعدا توضیح می دهم . ظهر که شد به خانه مادر بزرگم رفتیم و بابا خانه ماند . ان جا با حسین و دختر همسایه مادر بزرگم بازی کردیم و خیلی خیلی خوش گذشت . بعد به همراه خاله آزاده و با ماشین او به فاطمی  و هفت تیر رفتیم تا  مامان و خاله مانتو بخرند . از همه ی مانتو های انجا چیزی انتخاب نکردند بعد به بوستان و پونک امدیم و انجا مانتو خریدند مادر خانمی شلوارو مانتو ی قهوه ای خرید . وقتی به خانه امدیم من بالا نرفتم و تا اذان با دوستانم بازی کردم . شب کلی بابابا بازی کردم و چند بار او را محکم بوسیدم . بابا به مامان گفت مانتو وشلوارش   را بپوشد . وقتی پوشید  گفت قشنگه بهت میاد . بعد دوباره شب به خانه بابا جون رفتیم ودایی علی و زن دایی گلناز و اعظم و عمه ی مامان هم بودنند . الان هم من هنوز نخوابیدم .

شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 0:54 توسط دختر و بابا

حلیم

چهارشنبه سارا اصرار داشت روزه بگیره اما چون کلس زبان داشت مادر خانمی ازش خواهش کرد رو پنج شنبه رو روزه بگیره . سارا امروز ترم جدید کلاس زبان رو شروع کرد . خدار اشکر موزشگاه جدیدش تاثیر خوبی داره که کاملا برای ما مشهوده .نزدیک غروب گفت دلم حلیم میخاد . من هم رفتم حلیم نیشابورب گرفتم و با هم افطار کردیم .

پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ساعت 1:20 توسط دختر و بابا

افطاری به یاد ماندنی

امروز پدر ومادرم خیلی من را غافلگیر کردند و به من سر سفره ی افطار گل هدیه دادند .

دوستتون دارم خیلی زیاد

چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ساعت 2:2 توسط دختر و بابا

اولین روز ه سارا

سارا اصرار داشت که روزه بگیره من ومادرش هم موافقت کردیم . سارا با ذوق وشوق سحری بلند شد و وضو گرفت و با مادرش نماز خواند . در طول روز خیلی تلاش کرد که به تشنگی و گرسنگیش مسلط بشه . من هم نزدیک غروب رفتم یک دسته گل برایش خریدم که سر سفره افطار بخاطر ریاضت امروزش بهش بدهیم . نوای اذان که پیچید او را بوسیدیم و گلش را تقدیم کردیم . خیلی ذوق کرد

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:31 توسط دختر و بابا

خرداد 90

 سلام
من به همراه آقای پدر به اموزگشاه زبان رفتیم و من ثبت نام کردم . کلاس های زبان کیش  خوب نبود  و آقای پ در راضی  نبود  الان در یک آموزشگاه دیگر ثبت نام کردم و کتاب و سی دی هم گرفتم . شب ها تقریبا هرشب به پارک رفتن و سولقون رفتن و گشت وگذار می گردد .  ساعت 12 شب به بابا گفتم دوس دارم جیگر بخورم و گفت : اماده بشید بریم بیرون رفتیم اول جاده کوهسار و در یک باغ نشستیم تخت ما زیر یک درخت توت بود و با د که می امد توت روی سر ما می ریخت . من سردم شد ورفتم از صندوق عقب ماشین پتو اوردم .  جیگر ها را که خوردیم و کمی شوخی کردیم ساعت از یک هم گذشته بود .
یک خبر  بد هم شد دایی وزن دایی  که مسافرت رفته بودن خلخال  و سرعین و...در برگشت  به علت  سرعت زیاد چپ کرده  اند و در دره افتادند  خدارا شکر چون ماشینشان   محکم بوده   هر دو سالم هستند  اما مزدا 3  کاربنی را  خیلی خراب کردند و مجبورند بفروشند  . همه از سالم بودن عروس و داماد چند ماه قبل خوشحال هستند .
الان هم من گیلاس شستم و می خواهم بروم بخوررررررررررررم
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 13:47 توسط سارا| 3 نظر

امروز ما به تیراژه رفتیم و با اقای پدر و مادر بودم . اول به فروشگاه ادیداس رفتیم که جنس های اصلی ادیداس را می فروشه و مامان یک شلوارک ادیداس خرید .

بعد به فروشگاه های اسباب بازی رفتیم انجا همان میز لوازم ارایش را دیدم و بابا گفت بریم بخریم وقتی رفتیم داخل از هایپر خیلی گرونتر می داد می گفت ۶۵۰۰۰تومان بعد به یک فروشگاه دیگه که بزرگ هم بود رفتیم همان را از هایپر کمتر می داد ۳۹۰۰۰تومان مادر خانمی گفت : اخه این چیه حتی روی صندلیش نمی تونی یک عروسک بزاری . اقای پدر سه چیز پیشنهاد کرد . اول یک تخته سیاه و تخته وایت برد که پایه هم داشت با قیمت۵۰۰۰۰ تومان دوم یک میکروسکوپ که اشیارا ۳۰۰بار بزرگتر می کرد با قیمت۶۵۰۰۰تومان و یک تلسکوپ که سطح ماه را هم با ان می شد دید که ۱۲۰۰۰۰بود اما من یک چیز دیگر را دیده بودم و فقط ان را می خواستم یک بی بی ناز که گریه می کرد می خندید اخم می کرد و خر و پف . پدر و مادرم هم خوشحال شدند و زود قبول کردند اگه گفتید چرا چون قیمتش ۲۹۰۰۰تومان بود .....ما به خانه امدیم ومن از ماشین که پیاده شدم خیلی زود به دوستام بی بی رانشان دادم و همه به نوبت او را بغل کردند .امشب می خواهم برایش اسم انتخاب کنم    

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 22:32 توسط سارا| 7 نظر

 من وبابا به فروشگاه هایپر که خیلی بزرگ است و نزدیک ما هست رفتیم تا من جایزه خودم را انتخاب کنم . پارکینگ جا نداشت و ما کنار اتوبان پارک کردیم .

وارد شدیم اول رفتیم قسمت لب تاپ و تلفن ها را دیدیم که من اعتراض کردم و گفتم مگه اومدیم تلویزیون و لب تاب بخریم  . بعد به گشت و گذار در هایپر پرداختم وقتی به قسمت اسباب بازی ها رسیدیم من خیلی ذوق کردم و بعد از کلی چرخیدن و نشان دادن چیز های مختلف واقعا نمی دانستم چی انتخاب کنم .

من عاشق وسایل باربی هستم و تقریبا بیشترش را دارم . اخرش تصمیم گرفتم ویک ست کامل وسایل آرایش باربی را با میز وصندلی انتخاب کردم به بابا گفتم چنده و گفت ۴۹۰۰۰تومان خوشحال شدم چون من فقط تا ۵۰۰۰۰تومان می توانستم انتخاب کنم .

 جعبه را برداشتیم و با اینکه اندازه  قد من بود اما دوست داشتم خودم ان را بگیرم . بعد یک چرخ دستی برداشتم و کادویم را در ان گذاشتم . وبا اقای پدر شروع به چر خیدن کردیم . 

پرتقال قاچ شده و بدون پوست وشیر کاکائو و کلی شکلات و تی تاپ و کیک ومیگوسوخاری و مرغ برگر و همبرگر و دوغ و یک تلفن پاناسونیک به قیمت۷۷۰۰۰تومان و ....انتخاب کردیم و در چرخ دستی ریخیتم متاسفانه خانم فروشنده تلفن کارت پول بابا را چند بار زد و اخرش نتونست از ان پولی کم کند و کارت را سوزاند اقای پدر که فکر نمی کرد خریدش زیاد شود و پول همراهش نبود چاره ای نداشت که چرخ دستی را دوباره بچر خاند وهمه جنس ها را که به زحمت جدا کرده بودیم به فروشگاه بر گرداند من خیلی خیلی ناراحت شدم و گفتم بابا خیلی بدی اخه ادم با یه کارت میاد خرید ....اقای پدر فقط می خندید و می گفت اشکال نداره خاطه خوبیه برای وبلاگت ....من از کارت بانکی بدم میاد خیلی هم بدم میاد  .

شب ساعت ده به خانه امدیم . اقای پدر که ناراحتی من را دید خواست دوباره برگردیم اما مامان گفت فردا هم هست . اقای پدر گفت پس  برویم سولقان و به سولقان رفتیم و تا ساعت یک یا یک ونیم شب به خانه امدیم .

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 22:20 توسط سارا| نظر بدهيد

امروز عزیزم به خانه ما امد وقتی کارنا مه ام را دید . من را بوسید و یک هدیه خیلی قشنگ به من داد عزیزم به من طلا هدیه داد . شب پدر بزرگم هم امد او هم به من ۵۰۰۰۰ریال هدیه داد . راستی قرار است این هفته با بابا برای خرید هدیه بروم . من حیوان می خواهم  اما اقای پدر می گوید چون از تا به تا (همستر عزیرم) خوب نگه داری نکردم برای بار دوم حیوان نمی خرد . من می گویم یا مرغابی یا اردک یا مرغ مینا یا سنجاب برایم بخرد اما  موافقت نمی کند .اخه تقصیر من چیه که تا به تا تو جاده کاشان مرد و همان جا هم دفن شده است !!!!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 0:49 توسط سارا| 7 نظر

امروز من و مامان وبابا به کوهسار رفتیم و گوشت گوسفندی را که دیشب مامان در مواد مختلف خوابونده بود را بر داشتیم و دریک الاچیق خنک نشستیم و اتشی روشن کردیم . ذغال که شد من واقای پدر کباب چنجه را حاضر کردیم و خوردیم . وسط های خوردن اقای پدر با ضبط ماشین اهنگ هم برای مان گذاشت  . کمی دراز کشیدیم و بازی کردیم و به خانه امدیم . من غروب دوچرخه سواری کردم و افتادم و سینه ام زخمی شد . اقای پدر خیلی غصه خورد . الان هم دارم مثنوی می خوانم . امشب من در اغوش  پدر بزرگ مهربانم می خوابم 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 0:33 توسط سارا| 2 نظر

بابا نوشت :

 سارا شروع به تایپ کردن مطالب وبلاگش کرده است فکر کنم برخی دوستان نا مهربان از این به بعد از شر غلط های دیکته ای و نگارشی من راحت خواهند بود . من این اغاز را به سارا ی خوبم تبریک می گم .

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 0:26 توسط سارا| 3 نظر

اداره به مادرم گفت : مدیریت استخر را قبول می کنی ؟ مادرم قبول کرد . ماصبح روز دوشنبه به استخر رفتیم  من همهی سانس ها را در آب بودم یعنی از ساغت 11 تا 7غروب . چشم هایم سرخ شد چون زیر اب چشم هایم را باز می کنم . ساعت 6 مادرم ودوستش وارد استخر شدند .

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 0:18 توسط سارا| نظر بدهيد

شب من راحت بودم . هر چند کمی نگران بودم که نکند یکی از درس هایم بیست نشود . صبح که از خواب بیدار شدم  با مادرم به مدرسه ام رفتیم تا کارنامه ام را بگیرم . بعدبه کلاس سوم 3 رفتیم. از خانمم کارنامه ام  را گرفتیم.بعدمادرم به خانم من سکه ا ی طلایی هدیه داد.خانمم با خجالت گفت:  این کار ها چیه ما فقط وظیفه خو درا انجام دادیم.!مادرم گفت: نه شمایک سال برای سارا  زحمت کشیدید و با این چیز ها نمی شود جبران مهربانی شما را کرد. بعد  با خانمم خداحافظی کردیم وسوار ماشین  شدیم  . کارنامه من همه درس ها بیست شده بود اقای پدر هم به من تبریک گفت و کلی خوشحال شد و مرا بوسید . 


نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 0:3 توسط سارا| 5 نظر

دیروز سر انجام امتحان های سارا تمام شد و دختر یک گام به کلاس چهارم نزدیکتر شد . سارا این روز ها بزرگتر و عاقلتر نشون میده و با حرف زدن و گفتن برخی اشتباهات به او کمتر دوباره انها را تکرار می کند . علاقه اش به شنا و دوچرخه سواری و کمی ارایش و ست کردن لباس را بیشتر نشان می دهد و لج بازی های مادر و دختر خیلی کمتر شده است . باید منتظ کارنامه ماند تا یک روز باهم برای انتخاب و خرید جایزه اش اقدام کنیم .

از قبل از امتحانات اصرار زیادی داشت که دو چرخه اش سرویس و در اختیارش قرار داد شود که با او گفتگو شد و قرار شد بعد از امتحانات این کار را برایش بکنم . امروز باید دو چرخه اش را تحویل دهم . دیشب سارا وخاله وبابا جون و عزیز و دایئش و دختر عمو همه با هم بودند .

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 7:31 توسط سارا| 3 نظر

چند روزه که باباجی اینا خونشون را تخریب کردند و اسبا ب کشی کردند .بعضی شباها خونه ما می خوابند .روز مادر ما به خونه عزیز رفتیم دایی علی وزن دایی و دایی قاسم وزن دایی و خاله زاده و حسین و عمو وخاله سمی هم بودند کلی خوش گذشت بعد پشت بوم رفتیم ومن و حسین بازی کردیم . ساعت یک به خونه برگشتیم .

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 7:25 توسط سارا| 2 نظر

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:26 توسط دختر و بابا

اردیبهشت 90

این هم قسمت دوم گزارش تصویری بازدید من از نمایشگاه  در قسمت سوم هم فقط گل ها را برایتان می گذارم . تا تصویر من از قشنگی گل ها کم نکند


این هم طراحی زیبا توپ و دروازه گلی که من در حال پنالتی زدن هستم

این هم یک عالمه رولت چمن


نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 11:8 توسط سارا| 12 نظر

امروز بابا که امد مامان و من پیشنهاد کردیم که به نمایشگاه گل و گیاه برویم . اقای پدر با این که خسته بود قبول کرد و رفتیم جای همه ی شما خالی گزارش تصویری اول را که بیشتر عکس ها ی فضای باز نمایشگاه است را ببینید

چاپ عکس یا اسم مورد نظر شما برروی گل های طبیعی

من و اقای پدر


نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 1:33 توسط سارا| 7 نظر

افتاب که غروب کرد اقای پدر به خانه امد و من از او خواستم که با هم به ورزش برویم . من گرمکن سفید م را پوشیدم واقای پدر هم کفش و لباس ورزشی پوشید و شروع به دویدن کردیم . بعد به یک پارک رفتیم و کلی با وسایل ورزشی بازی کردیم . بعد روی چمن ها دراز کشیدیم و من وبابا به شکل سازی به ابر ها وستاره ها مشغول شدیم . بعد در حالی که درباره خیلی چیز ها با هم حرف می زدیم به خانه امدیم زردالو خوردیم و بعد شام و من خوابیدم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 11:26 توسط سارا| نظر بدهيد

یک روز پدرم با دوستاش به نمایگشاه کتاب می خواست برود . و نمی توانست من را با خودش ببرد و به من قول داد من را فردا به نمایشگاه کتاب و فقط سالن کودک و نوجوان ببرد . بعد یک روز با پدر بزرگ و مادر بزرگم به نمایشگاه رفتیم  ما اب و پرتقال وشیرینی مخصوص جنوب همراه بردیم . من و پدرم از پدر بزرگ و مادر بزرگ جدا شدیم ما مستقیم به سالن کودک ونوجوان رفتیم و پدر بزرگ ومادر بزرگ به غرفه کتاب های قرانی رفتند .

پدرم به من گفت تا سی هزار تومن می توانی خرید کنی . من یک کتاب خریدم بنام گرد افرید خریدیم . گرد افرید یک زن قهرمان و بزرگترین زن ایرانی است ما دو جلد کتاب او را خریدیم وبعد قصه های پر ماجرا و کتاب دختر شاه پریان ومجمو عه اموزشی سنا که برای نقاشی است  و گربه خانگی من و زندگی نامه ارش کمانگیر را خریدیم چیستان را خریدیم  پدرم هم دو کتاب خرید یکی عربی ویکی هم شعر های مولانا را خرید . دوساعت گذشت و چون خاله ازاده مهمان ما بود تصمیم گرفتیم بر گردیم وقتی به ماشین رسیدیم دیدیم که ماد بزرگ غرفه کتاب های قران را خالی کرده و کلی خریدکرده است . وقتی به خانه رسیدیم پاندا (حسین پسر خاله ام ) و خاله و عمو صالحی رسیده بودند . ما غروب همراه عزیر و بابا جون و عمو صالحی وحسین و خاله وهمسایه بالایی به سولقون رفتیم و توت خوردیم و بعد به کنار رودخانه رفتیم ان جا هم درخت های توت بود و من و نوه ی همسایه بالایی و پاندا بالای درخت رفتیم که من از همه بالاتر بودیم یک عالمه توت خوردیم و درروخانه بدون جوراب و کفش به رودخانه رفتیم  و بعد سوار ماشین شدیم و به خانه امدیم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 22:31 توسط سارا| 7 نظر

دیروز بابا گفت یه هدیه برات دارم اگه گفتی چیه ؟ من گفتم: کتاب؟  بابا گفت :ای شیطوووووووون . وزود هدیه رو داد به من وگفت این هدیه امانت هست !! و باید بعد از خوندن به صاحبش برگردونم .

راستش اولین بار بود کتاب امانتی غیر زا کتابخانه مدرسه مان می گرفتم . اسم کتاب قصه های مثنوی بود . بابا درباره مولانا کمی برایم گفت و من از قبل هم از مولانا خوشم امده بود . این کتاب ۶ جلدی است و من تند تند می خواهم بخوانم تا به جلد ۶ برسم . امروز کلی مثنوی خوندم غروب بابابا و مامان به خونه خاله رفتیم وشام انجا بودیم ساعت یازده ونیم که برگشتیم من باز هم مثنوی خوندم و الان ۵ داستان مثنوی رو خوندم . چقدر قصه های مثنوی جالبه .

 راستی من همزمان شاهنامه هم میخونم اما شاهنامه را باید بابا بخوند و اکنون جلد چهارم شاهنامه هستم داستان جنگ کاووس شاه با شاه هاماوران . من از شاه هاماوران بدم میاد چون کاووس سودابه دختر شاه هاماورن را عروس خودش کرد اما پدر زن کاووس که همان شاه هاماوران با نامردی کاووس و گیو گودرز و بهرام را اسیر کرده .

تا اینجا رسیدم که رستم نامه ای به شاه هاماوران نوشته وبه او گفت تو از سگ هم کمتری . چقدر دلم میخاد رستم کاووس را نجات بده وبزند تو دهن این شاه هاماوران

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 1:18 توسط سارا| 8 نظر

خانم معلم گفته بود هرکس لباس محلی داره بیاره اما همراه با اون غذای محلی هم باید داشته باشد .

من از بابا خواستم تا کبه درست کند کبه غذای مورد علاقه بابا است که عزیزجونم خیلی خوب درست می کند . اما چون شب بود اماکن اماده کردن غذا نبود . شب لباس محلی که امسال عید عمه ی عزیزم برام دوخته بود اماده کردم . صبح لباسم را برداشت و رفتم مدرسه زنگ اول درس خواندیم که ریاضی بود .

زنگ دوم رفتیم اتاق تکنولوژی و لباس های محلی مان را پوشیدیم و رفتیم در جایی که همه ی دختران ایرانی از همه جا بودند . بچه های کلاس های دیگر هم لباس زیبا داشتند کردی عربی گیلگی شمالی اذری  زاهدانی  غذا هم زیاد یکی از بهترین روز های مدرسه بود . همه از لباس من تعریف کردند ویکی ازدوستام گفت سارا لباس تواز همه خوشگل تر بود.وقتی از مدرسه امدم از مدرسه تا کاشانی برای باباتعریف کردم کلی خندید گفتم چرا می خندی؟گفت: مدرسه خوب همینه نه همش کلاس وریاضی

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 17:26 توسط سارا| 3 نظر

هرسال در اخرین لحظه ما لباس ها را جمه می کردیم اما این بار هر روز کمی از وسایلرا مامان امده می کرد و تقریبا همه چیز اماده بود . شب من و مامان همه ی کادو هایی که باید من به بچه های فامیل بدهم  را کادو کردیم اقای پدر همه ی وسایل را شب تو ماشین گذاشت  . صبح زود ساعت شش و نیم بیدار شدیم و وسایل صبحانه رو برداشته وسوار ماشین شدیم .

تاقم هوا کاملا افتابی بود . بعد از قم هوا کمی ابری شد . اراک صبحانه خوردیم . از اراک به بعد هوا بارانی شد و ابری سیاه همه جار ا گرفت باران به شدت می بارید وحتی نزدیک بود مامان به ماشین جلویی بزند . ناگهان باران به برف تبدیل شد و انقدر برف بارید که جاده و اطراف سفید شد . ما همش به هوا که دیوانه شده بود می خندیدم و تند تند چایی می خوردیم .

بعد از اراک به بروجرد رسیدیم و بدون ورود به شهر بروجرد به خرم اباد رفتیم . در مسیر موقع بنزین زدن من به بابا کمک می کردم . وقتی به پل دختر رسیدیم ما ناهار خوردیم دل قلوه و جگر با نان محلی ودوغ محلی که از چادر عشایر خریدیم  ناهار ماشد . بعد از پلدختر به طرف استان ایلام رفتیم چون کسی که بابا با انها تصادف کرده بودند در شهری بنام دره شهر بودند جاده وطبعبت استان ایلام خیلی زیبا بود . بابامی گفت طبعبت اینجا ناشناخته است گفتم یعنی چی ؟ گفت : یعنی مردم کمتر به اینجا میان برای همین کمتر برای هدیگه تعریف می کنن و مسافر اینجا کم است . در این جاده یک تصاف خیلی بد دیدم یک موتوری زیر یک پراید مونده بود .

وقتی به خونه ی کسی که بابا با انها تصادف کرده بود رسیدیم انان با ما مهربان بودند و خیلی از ما خواستند تا شب مهمان انها باشیم ما کمی میوه ویک لباس برای دختر کوچکشان خریده بودیم به انها دادیم و شب نماندیم . اقایی که با بابام تصادف کرده بود خیلی مهربان بود چون ۲۰۰۰۰تومن به من عیدی داد من هم تشکر کردم و همه پولهایش نونونو بود بابا گفت چون خانمش معاون بانک است پول نو بهت داد داد و کلی خندیدم  .

بین دره شهر وابدانان یک کوه بزرگ است درباره درختان کوه حرف زدیم و فرقش را با کوه های تهران ازاقای پدر پرسیدم که جواب داد : این کوه از کوههای زاگرس است و بیشتر درخت هایش بلوط است راستش من بلوط خورده ام و وقتی که در اتش بندازی مثل ترقه صدا می دهد . اسم کوه هم کبیر کوه بود

جاده خیلی پر وپیج و خم بود اما خیلی خیلی زیبا بود و ماشین کم عبور میکرد در مسیر یک مینی بوس دیدیم که روش نوشته بود صادقیه باغ فیض  مادرم گفت : اینها همشهر هستند وبرایشان بوق زد مینی بوس هم که پلاک ۶۶ را دید کلی بوق زد و همه برای هم دست تکان دادیم .

از ابدانان باید به مورموری میرفتیم و تقریبا دیگر به تاریکی خوردیم . من خواب بودم به  نزدیکی منزل پدربزرگ که رسیدیم مادرم من را بیدار کرد و با صدای دیددید و بوق ماشین وارد حیاط شدیم و بازار بوس گرم گرم شد .   

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 17:8 توسط سارا| 2 نظر

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:25 توسط دختر و بابا

فروردن 90

سلام بعد از مدتها نوشته ها ی من درباره تعطیلات عید اماده شده و قراراسا از امشب سفرنامه ام را بنویسم.

ما همیشه چند روز قبل از عید وسایل مون را جمع می کردیم و به مسافرت عید می رفتیم . این دومین عید بود که قرار گذاشته بودیم در لحظه تحویل سال در خانه بمانیم . برای همین وسایل سفره را خریدیم و منتظر ماندیم تا سال تحویل برسد . یکی دو ساعت قبل از تحویل سال اقای پدر گفت بهتر است هر کدام از ما یک طرح برای چیدن سفره را اجرا کنیم بعد هر کس از سه رای رای بیشتری کسب کرد همان را به عنوان چیدن اصلی اجرا کنیم .اول مامان چید و فقط یک رای خودش را به دست اورد بعد من چیدم دو رای  وبعد بابا چید که او هم دو رای اورد و من وبابا با هم به صورت مشترک سفره را چیدیم و با تحویل سال همدیگه رو بوسیدیم ودعا کردیم و خوابیدیم .

صبح روز بعد به منزل بابا جی رفتیم و قرار گذاشتیم سوم حرکت کنیم .

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 0:46 توسط سارا| 4 نظر

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:23 توسط دختر و بابا

بهمن 89

امروز من وبابا با هم ماشین رو جارو برقی کشیدیم و بعد با مادر خانمی به جمهوری رفتیم تا مادر خانمی لباس برای عروسی دایی ببیند . قبلا به بوستان و تیراژه و هفت تیر هم رفته بودیم اما چیزی نپسندیده بود . من لباسم را در تیراژه انتخاب کردم و تقریبا اماده عروسی هستم .

وقتی به جمهوری رسیدیم به شانزه لیزه رفتیم و مادر خانمی یک کت وشلوار قشنگ را انتخاب کرد و  خرید . بعد به جشنواره سونی رفتیم تا یک دوربین عکاسی بخریم و بعد به خونه امدیم .

شب چند دقیقه به خونه عزیز رفتیم  و به دیدن دایی و عروسش که مشغول چیدن وسایلشون هستند رفتیم .

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:48 توسط سارا| آرشيو نظرات

هوا که تاریک شد من وسارا و مادرش و دختر عمویش به یکی از مراکز خرید نزدیک رفتیم .  سارا گفت که امروز تولد دختر عمویش است و من سر دختر عمویش را گرم کنم تا او ومادرش بتوانند هدیه های تولد را خریداری کنند !

سارا یک بافتنی و مقداری شکلات برای خودش خرید و برای دختر عمویش هم هدیه تولد را خریداری کرد.

وقتی که بساط تولد و کیک و کادو ها چیده شد متوجه شدم که شمع نخریده ام . سارا که متوجه مشکل شده بود گفت : خودتو ناراحت نکن و فقط نگاه کن من چکار می کنم !!

قوطی کبریت  را آورد و با چوب های کبریت عدد ۲۱ را برسینه کیک تولد کشید . عاطفه هم در میان دست زدن های من وسارا و مادرش کبریت های تولدش را فووووووووت کرد .  

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 23:10 توسط سارا| آرشيو نظرات

شب کمی دیر به خونه رسیدم. زنگ رو که زدم  سارا از پشت ایفون گفت : بله !؟ گفتم : باباست در وبازکن دختر گلم !

سارا با لحنی جدی گفت : ساعت ۱۲ است  خیلی دیر اومدید برید جایی که بودی !!!

با خنده و در حالی که مظلوم نمایی در حد تیم ملی شده بود گفتم : به خدا سه دقیقه تا ۱۲ مونده در وباز کن !!

سارا هم با همان لحن جدی گفت : خیلی خب حالا که سه دقیقه به ۱۲ مونده میتونی تا حیاط و داخل راه پله هایی بیایی  !!

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 23:2 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:22 توسط دختر و بابا

اسفند 89

من عید را به همه دوستام تبریک میگم . اول از همه به بابا ومامان خوب و عزیزم به پدر بزرگ و مادر بزگ های تهران و جنوب ام به دایی ها و عمو های مهربونم به عمه ی عزیزم به خاله هام بخصوص خاله سمی جونم و به همه کسانی که اینجا میان به کسانی که اینجا سراغم را گرفتند . به هنر اموز حق التدریس که وبلاگ و ادرس نداره / به خاله خیلی نازنین و مهربون نازنین / به خاله ی شاعر م غزل که دو ماه به من سر نزده / به عمو شیرزاد نویسنده ودوست بابایی/ به خاله ی دکتر فاطمه حسنلو / به خاله ی ریاضیدان نسرین / به خاله بی وبلاگ فاطی اهوازی / به خاله معلم ابتدایی ها فریده  مهربون / به عرفان پسر عموی گلم / به عاطفه دختر عمویم /به مامان نازدونه های مهربون/ به بابای مهربون و به خانم معلم بندری  

 

 عید همه ی شما مبارک

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:42 توسط سارا| 9 نظر

امروز من ومامان به مدرسه رفتیم تا پیک شادی بگیرم و قتی به مدرسه رفتیم مدرسه تعطیل بود و خانم مدیر گفت : سارا جان مگر دیرورز مدرسه نبودی ؟ مامان گفت : نه دیروز بخاطر خطرات چهارشنبه سوری باباش اجازه نداد بیاد مدرسه . بعد من پیک شادی را گرفتم و خانم مدیر یک هدیه نوروزی قشنگ به من داد یک تقویم رو میزی خیلی زیبا  . ما هم عید را به خانم مدیر تبریک گفتیم . من عید را به خانم کشکولی و خانم فر هادی و خانم معلم عزیزمان خانم هادی بیگی تبریک می گم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:25 توسط سارا| 2 نظر

شب که شد به  آقای پدر گفتم : بابا جونم چهارشنبه سوری کجا میریم ؟ بابا گفت : یادت رفته سال قبل تو چهارشنبه سوری پات سوخت ؟!!  من گفتم برویم جایی که ترقه نندازند فقط برقصن و شادی کنند .

اقای پدر خندید و گفت : همچین جایی بلدی ؟ و گفت حال یه جایی میریم .

در محله خودمان صدای انفجاز از بعد از ظهر به گوش میرسد و غروب تو کوچه یک کمد و یک میز تلویزیون و کلی چوب و کاغذ را راجمع کردند واتش روشن کردند بعد ما یعنی من و بابا جون و مامان سوار ماشین شدیم و گشتی تو شهر زدیم همه جا شوغ بود اما ما که اوضاع را خطر ناک دیدیم از ماشین پیاده نشدیم و سراغ خاله رفتیم خاله گفت خطرناکه وبیرون نیامد  بعد ما به به محله خودمان امدیم اخر های انش محله بود و بابا جون از روی اتش پریدمن صبر کردم تا اتش  کم شود وپریدم . خیلی خوش گدشت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:19 توسط سارا| نظر بدهيد

ما همیشه عید که می شد زود به خانه باباجون می رفتیم تا سال تحویل انجا باشیم اما امسال من دلم خواست تا خودمان سفره هفت سین داشته باشیم و بابا قبول کرد من هم تخم مرغ ها ی سفره هفت سین را اماده کردم . از بابا هم خواستم تا به من کمک کند .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:10 توسط سارا| يک نظر

من هرچه از عروسی به یاد داشتم نوشتم . اقای پدر از بین ۲۰۰ عکس اجازه داد این عکس ها را تو وبلاگم بزارم و با معذرت از همه کد به دوستان خاص داده می شود .

دیدن عکس ها در ادامه مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 22:21 توسط سارا| 12 نظر

صبح من وبابایی از خواب بیدار شدیم  و ساعت ۹ رفتیم خونه بابا جون . بابا و دایی میوه ها رو به باشگاه بردند تا برای شب شسته شوند . هوا ابری بود و برف می امد . ساعت ۱۲ بابا امد وگفت : خیلی مسیر باشگاه برفگیر و رفت وامد سخته و کلی از سخت بودن بردن میوه ها گفت وگفت این همه سالن وباغ و باشگاه غرب تهران هست اخه چرا الهیه !! .

بعد به خانه امدیم و ناهار خوردیم مامان را تا ارایشگاه رسوندیم . بعد بابا می خواست برای من یک کفش بخرد هر جا رفتیم به خاطر برف و جمعه بودن تعطیل بود بعد به دنبال مامان رفتیم و به خانه امدیم لباس ها وسایلمون را برداشتیم و به خانه عزیز رفتیم و قرار شد وقتی بابا اماده شد بیاد تا به سالن برویم .

ساعت ۶ راه افتادیم تا به الهیه که سالن انجا بود برویم . بابا گفت از نیایش برویم یا از فرحزاد و از فرحزاد رفتیم و خدارا شکر شهداری تقریبا راهها را باز گذاشته بود . وقتی به سالن رسیدیم تقریبا اولین یا دومین ماشین بودیم و راحت درپارکینگ رفتیم . بعد یکی یکی مهمونا امدند و کمی بعد قسمت زنان ومردان پر شد . من در قسمت مردانه وزنانه رفت وامد می کردم  تا اینکه زن دایی و دایی یعنی عروس و داماد با بوق ها ی زیاد امدند و همه خوشحال شدیم وبرایشان جیغ کشیدیم ووسوت زدیم ودست زدیم .

 دایی یک کت و شلوار سفید و پاپیون مشکی زده بود زن دایی موهاش رو درشت بافته بود و بالای سرش گذاشته بود لباس عروس قشنگی پوشیده بود و مثل فرشته ها و باربی ها شده بود .بعد کلی در قسمت زنانه زنها رقصیدند و خوشحالی کردند و دایی وقتی به قسمت مردانه رفت از بابایم خواست تا با دایی قاسم ساق دوش او باشند و مرد ها هم کلی برایش دست زدند و دایی به همه میز ها رفت وبه همه دست داد و بعد در کنار بابای من ودایی قاسم نشست . بعد دوستان دایی حسابی رقصیدند و کلی پول بهش دادند  .

بعد شام خوردیم شام سلف سرویسی بود و ماهی  و جوجه کباب و زبان و باقالی پلو با ماهیچه و مرغ و سالاد اولویه وسالا دهای مختلف و ژله و کارامل و کلی خوراکی دیگر که من نمی دانم روی میز ها بود و همه مشغول غذا خوردن شدیم . بعد از شام هم من در قسمت خانم ها بودم که صدای بابایم از بلندگو ها امد و همه تعجب کردیم .

من اولش فکر کردم اشتباه شده اما نه بابا از همه تشکر کرد و به دوستان دایی گفت: مسیر حرکت ماشین عروس از پارک وی بعد اتوبان چمران و بعد اتوبان نیایش و بعد اتوبان ایران پارس و بعد جاده سولقان است و چون جاده  مسیرمثل جاده شمال باریک و  خطرناک هست حتما سبقت نگیرند و در یک ردیف باشند بعد از حرفهای بابا صدای جیغ و دست و سوت زنانه و مردانه بلند شد .

 بعد عروس و داماد سوار ماشین شدند و ماهم سوار ماشینمان شدیم وراه افتادیم ما اهنگ کردی را تا اخر زیاد کردیم و همش پشت سر ماشین عروس بودیم در اتوبان چمران انها را گم کردیم بعد در نیایش پیدایشان کردیم و دوباره در سر دار جنگل گمشان کردیم ودر ایرن پارس پیدایشان کردیم بعد در اول جاده سولقان به عروس و داماد گفتیم که بروند و راه را باماشین دایی قاسم بستیم و بابا و دایی قاسم به همه گفتند دیگه از هم دیگه سبقت نگیریم چون ماشین عروس نداریم .

بعد را ه افتادیم اما اقای پدر باز سبقت هم گرفت من گفتم اگر مثل جاده خوزستان باز پشت سری  به ما جا نداد چکار میکنی و اقای پدر گفت راست می گویی .  عمو مهدی مامان هم به مامان گفته بود : بابای سارا که این همه سفارش کرد خودش تند رانندگی می کند !!

بعد به مجتمع باباجون اینا رسیدیم و انجا من با منیر و شایلین کلی رقصیدیم و دویدیم و با زهرا هم رقصیدیم . بعد بابا یک چیزی در گوش دایی علی گفت و چند دقیقه بعد جشن تمام شد اما وقتی رفتیم که سوار ماشین ها شویم باور کردنی نبود ماشین ها زیر برف بودند و برف شدید و ریز امده بود متاسفانه ماشین ها نتوانستند که از سر بالایی بالا بروند و همه در برف ماندیم . یک ساعت منتظر بودیم که راه باز شود اما فایده نداشت . اقای پدر زیر برف با کت و شلوار مشکی وکفش های براقش مجبور شد تا زنجیر ببند و با زحمت زیاد این کار را کرد اما راه باز نشد تا ما با زنجیر هم برویم .

ساعت دو ونیم شب شده بود و سی یاچهل ماشین در برف مانده بودند و جا هم برای خوابیدن همه ی ادمها نبود . بعد به واحد دوست بابا رفتیم و نزدیک به ۱۵ نفر دیگر هم امدند. من خوابیدم . اما مادرم گفت ساعت سه دوباره با بابا رفتن بیرون تا زن دایی شهین وشوهرش را که در ماشین وزیر برف نشسته بودند بیاورند . ان شب خیلی از ماشین ها نتوانتسند بالا بروند تا به تهران برگردند. امروز هم خاله اعظم گفت ما دو زنجیر بستیم و تا میدون شهران امدیم اما بعداز میدون شهران زنجیر پاره شده و مجبور شدن تا خانه وزیر برف ان هم دو شب  به بعد مجبور شدن پیاده بیایند .

بابا من را ساعت ۹ بیدار کرد و قتی بیدار شدیم افتاب افتاب بود و راه باز شده بود سوار ماشین شدیم و به خانه امدیم زود لباس عوض کردیم وبه مدرسه هایمان رفتیم . ظهر هم خانه باب جون رفتیم وبا مادم وخاله ها و عزیز و خاله اعظم و فک فامیل به پا تختی رفتیم و  این بود عروسی عجیب و غریب وفراموش نشدنی  دایی .

بابا و مامان هردو گفتند جای عموها وباباجون وعزیز خیلی خالی بود.

شاید فردا عکس هایی را اینجا بزارم

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 23:36 توسط سارا| 9 نظر

خب بعد از خرید ها به گل فروشی  رفتیم و یک گلدان بزرگ مصنوعی برای مراسم جهاز برون زن دایی خریدیم و امدیم خانه . ناهار قرار بود مهمون مامان باشیم در هایپر استار کباب و جوجه و مرغ سوخاری و کشک بادمجون وته چین و خورش و یکی دو تا غذای یونانی کیلویی فروخته می شد اما بابا گفت این جا جایی برای نشستن و خوردن غذا نیست و حوصله بردن غذا بیرون را ندارد . برای همین خوش بحال مامان شد و امدیم خانه ناگت میگو را مامان زود اماده کرد و خوردیم .اقای پدر به من گفت : دختر خوبی باشم

مامان و من اماده شدیم و به مهمانی زن دایی رفتیم و هدیه را به زن دایی دادیم . هیچ مردی در مراسم نبود چون جهاز برون یک برنامه و کار زنانه است. خاله هایم دوتا و مادر بزرگم ومستاجرمادر بزرگم و  زن دایی مادر بزرگم و خواهر پدر بزرگم و خواهر های زن دایی ام و دختر عمویش و فک وفامیل و زن عمو عباس و خیلی ها بودند  خانم ها می رقصیدند . من دویدم و به اتاق زن دایی ام رفتم یک دفعه روی فرش سر خوردم و خوشم امد و یکی بازی کشف کردم . گفتم بچه ها بیاید این بازی را بکنیم و همه امدند . ان قدر این بازی را کردیم تا آش هم رسید و مشغول اش خوردن شدیم . دوباره ما بازی کردیم و مهمانی تمام شد . نمی دونم چرا زن دایی کادو هارا باز نکرد !! به خانه عزیز رفتیم و قابلمه اش خاله را پر کردیم واورا به خانهشان سانیدم وبه خانه امدیم .

شب من برای اقای پدر کیوی وسیب و پرتقال پوست کندم و برش های قشنگ زدم و گفتم بفرمائید : ارباب اقای پدر می خورد و می گفت : میوه خوردن از دست تو چقدر خوشمزه است !!! 

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 23:55 توسط سارا| 11 نظر

امروز بعداز ظهر با مامان و بابا به فروشگاه هایپر استار رفتیم . از ان جا خرید های خانه را بابا و مامان انجام دادند من هم هوس توت فرنگی های چاق و چله کردم مادرم گفت توت فرنگی ویتامین ث دارد . وگفت ویتامین ث برای پوست و لثه و این که دیر بیمار شویم خیلی خوب است . بعد هم به گل فروشی رفتیم . بعد به خانه امدیم تا اماده مراسم جهاز برون زن دایی گلناز شویم .

این هم عکس توت فرنگی که خودم گرفتم و کلی بابا تعریفم داد که چقدر تو عکاس خوبی میتونی بشی و......

 

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 23:35 توسط سارا| نظر بدهيد

این هم عکس های من با چادر نماز و سجاد ه جشن تکلیفم  ونمازی که باد مامان عزیزم خوندم

      

 

     

  

 

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 23:22 توسط سارا| 6 نظر

چند وقت پیش خانم معلم ما گفت : بچه ها قراره برای شما جشن تکلیف بگیریم . هر کس چادر می خواهد ۲۵۰۰۰تومان بیاورد و هر کس می خواهد برای کیک و خوراکی ۸۰۰۰تومان بیاورد .

من ۲۵۰۰۰تومان بردم و ۵ روز بعد چادر ها را به ما دادند و باد چادر های یاسی ونباتی مان از ما عکس گرفتند گذشت تا روز سه شنبه که خانم معلم خبر داد چهارم اسفند جشن تکلیف برگزار میشود.

من شبچادر نماز و دفتر مشق و جامدادی را داخل کیف چادر نمازم گذاشتم  و خوابیدم که صبح زود بیدار بشوم .صبح به مدرسه رفتم خانم گفت : ساعت ۹به نماز خانه میرویم تا جشن را بگیریم .ساعت هشت ونیم چادر هایمان را سر کردیم و در حالیکه چادر ها را به سر کرده بودیم نیم ساعت با هم حرف زدیم .

خانممان گفت : صف ببندید و ما صف بستیم و به نماز خانه رفتیم اول کلاس ۱/۳امد و نیایششان را خواندند و گروه سرودشان هم سرود خواندند و بعد هم دکلمه خواندند .بعد یک دختر بنام ایدا امد و ویولن زد و اهنگ نازنین مریم را بسیار زیاد زد .

بعد نوبت به کلاس ۲/۳رسید انها اول دکلمه خواندند و بعد سرود وبعد نیایششان را خواندند.بعد هم نوبت به کلاس ۳/۳که کلاس ما بود رسید اول گروه سرود که من هم جزشان بودم سرود خواندند بعد دکلمه و در اخر هم نیایش .خانم مدیر ما هم گفت : دختر هایم شما به سن تکلیف رسیده اید . باید نماز هایتان را بخوانید بعد هم عکس های مان را که قبل از مراسم گرفته بودند به ما داد ند  عکس ها قاتی پاتی بود  بعد عکس گزوهی گرفتیم و با موز وکیک و شیر کاکائو و شکلات از ما پذیرایی کردنند . بعد هر هکسی کفش هایش را پایش میکرد و به کلاس می رفت .

این بود مراسم جشن تکلیف ما

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 21:56 توسط سارا| 12 نظر

چند هفته ای می شد که خانم معلم رضایت نامه را به ما داده بود تا ما انها را به پدر و مادر هایمان بدهیم تا اجازه دهند  به استخر برویم . خانم مدیر گفته بود که قرار است  آموزش وپرورش به ما شنا یاد بدهد . در بیست و ششم دی ما صبح زود به مدرسه رفتیم و  سوار بر اتوبوس به استخر ورزشگاه آزادی تهران رفتیم . 

حال و هوای خوبی بود برای اولین بار از خدا می خواستم تا زود صبح شود تا به مدرسه برویم . خیلی روز خوب وشادی بود.چون ما همیشه همه ی درسها و اموزش هایمان فقط در کلاس درس است وبیشتر معلم ها برایمان حرف می زنند و ما گوش می کنیم  و از اینکه برای یاد گرفتن چیزی به بیرون از مدرسه وبه استخر می رویم خیلی خیلی خوشحال بودیم . وقتی که اتوبوس وارد مجموعه ازادی شدند بچه ها دست می زدند و می گفتند :

رسیدیم و رسیدیم

کاشکی نمی رسیدیم

تو راه بودیم خوش بودیم

 سوار لاک پشت بودیم 

این دنده واون دنده

  خسته نباشی راننده  

 رانندگیت عالی بود

جای مادرت خالی بود

ایشالله زنده باشی     

سال دیگه مکه باشی

وقتی وارد استخر شدیم . یک خانم بالای یک سکو رفت و گفت : این برنامه از طرف وزارت اموزش وپرورش است و یک کار تفریحی نیست  وشما برای بازی به اینجا نیا مده اید امروز بخشی از اموزش های مدرسه ای شما می باشد و تذکر داد که ناخن های شما بلند نباشد و در استخر ندوید . این خانم نیم ساعت حرف زد و همه چیز داشت شبیه کلاس های هرروز مان می شد که خدارا شکر حرفهایش تمام شد و مربی ها مهربون بچه هارا گروه بندی کردند .

به مدت یک ساعت و نیم استخر در اختیار مدرسه ما بود و بعد از ما مدرسه ای دیگر وارد استخر شد . در جلسه اول شناخت اب و اشنایی با استخر و خطرات را یاد گرفتیم  ودر جلسه دوم سر خوردن روی اب و در جلسه سوم پازدن کرال سینه  و دست دوچرخه را یاد گرفتیم قرار است ما ۱۲ جلسه به استخر برویم  .

من فکر می کنم که این یکی از بهترین برنامه هایی است که از کلاس اول تا سوم در مدرسه هایی که رفتم اتفاق افتاده است و فکر می کنم بیشتر بچه های ایرانی کلاس سوم از این برنامه خوششان بیاید و مثل من شب به شوق مدرسه رفتن زود بخوابند و زود بیدار بشوند .

 من فکر می کنم که اگر بیشتر برنامه ها ی مدرسه ای بیرون از کلاس باشد مدرسه ها قشنگ تر و باحال تر می شوند وبچه ها هم شاد می گردنند و همه چیز را خودشان تمرین می کنند و یاد می گیرند . من از وزیر آموزش وپرورش وخانم مدیر مان که این برنامه ی شاد و مفید را برای بچه ها ی سوم گذاشتند تشکرمی کنم و از او می خواهم که برای کلاس های چهارم و پنجم نگذارند چون ان ها به ما زور می گویند .

من کمی هم ناراحت هستم  چون وقتی به پسر عمویم که در شهرستان است گفتم که ما به استخر می رویم  گفت : این جا که استخر ندارد و ناراحت شد . از اقای وزیر می خواهم که  دانش اموزان کلاس سوم شهر ها ی کوچک وروستا ها هم برنامه های جالب و شاد مثل ما در مدرسه هایشان داشته باشند تا مدرسه های انها هم شاد باشد .

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 13:47 توسط سارا| 6 نظر

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:21 توسط دختر و بابا

سه شب پیش من وبابا و دختر عموم اماده شدیم بریم برف بازی . من دوتا شولار و دوتا جوراب و شال و کلاه ودستکش و یکی دو تا بافتنی پوشیدم . بابا هم دستکش و لباس گرم پوشید و سوار ماشین شدیم و رفتیم در تپه ای که شیب طولانی و بلندی داشت برف بازی کنیم .

قبل از ما مردم زیادی جمع شده بودند و زن ها ومرد ها و دختر ها و پسر ها با تیوب و پلاستیک بازی می کردند . اول من چند بار تنهایی سر خوردم . بعد شا گرد های بابا اومدند وسلام کردند و اصرار کردند تیوبشان دست من باشد . من هم از خدا خواسته از انها گرفتم و حالا با تیوب سر می خوردم چقدر کیف داشت . بعد هم از یک شیب طولانی من وبابا بازی کردیم . چند بار اقای پدر زمین خورد و من ودختر عمو کلی خندیدیم . صدای جیغ خانم ها وپسر ها خیلی زیاد بود .

 تا ساعت ۱۲ شب کلی شادی کردیم و به خونه اومدیم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 16:24 توسط سارا| آرشيو نظرات

In The Name Of Allah

پدرمن ۱۰ روز تهران نبود و رفته بود تا کار های مربوط به تصادف و ماشین را انجام بدهد. وقتی بر گشت خیلی خیلی خوشحال شدم .و بهش گفتم این سه روز بود یا هزار روز !!

 در این ده روز خاله سمی (سمیه) یا دایی احمد پیش ما بودند . یک شب هم به خانه ی پدر بزرگم رفتیم و انجا خوابیدیم . گاهی فیلم می دیدیدیم .وبیشتر وقتها درس می خواندم شیطونی هم میکردم و همش منتظر بابا بودم . 

پدر من بعد از ده روز بر گشت و ماشین را هم اورد . او از پرتقال های دزفول هم اورده بود . پرتقال دزفول شهرت زیاد دارد درشت نیست اما خیلی خیلی شیرین است .

پدرم یک عالمه نامه هم از طرف دختر عمو هایم دنیا و مونا و دختر عمه ام آوا و پسر عمویم عرفان اورد.

عرفان پسر عموی من است . او یک کادوی خیلی قشنگ و خوشگل برایم فرستاده بود . دنیا یکی از دختر عمو های من است او یک بار به من هدیه داد یعنی خودش امد اینجا و هدیه اش را داد . درنامه های اوا ودنیا حرف های قشنگی زده شده و به من سلام رسانده اند . الان به من و مادر وپدرم خیلی خوش می گذرد . راستی امروز غروب پدرم مرا برد برف بازی و خوش گذشت . این هم عکس هایی از نامه ها دختر عمو و دختر عمه ام .

من هم می خواهم بگویم : دنیا آوا و عرفان دوستتان دارم  مرسی از نامه ها و هدیه خوبتان . 

              

                

                                         

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 23:35 توسط سارا| آرشيو نظرات

اول صبح پدر بزرگم امد تا مارا به مدرسه هایمان ببره .من که دیر به مدرسه رفته بودم بچه ها را دیدم که هر کدام یک کیف کو چک دستشان بود و در ان خوراکی بود من تعجب کردم و تازه یادم افتاد که ماروز سه شنبه اردو به موزه پول داریم و من یک کیف گنده از کتاب و دفتر و...همراه بده بودم .

من امروز فقط سه تا لواشک بده بودم و چیز دیگری نبرده بودم . از دوستام پرسیدم : کیف را چه کنم ؟؟

یکی گفت : همراه خودت بیار . یکی دیگر گفت : نه بابا بزار توی کلاس بماند . من حرف هیچ کدام را گوش نکردم و از خانم خودمان پرسیدم : گفت بزار ابدارخانه و من کیف را در ابدار خانه گذاشتم و سوار اتوبوس شدیم . هرکسی برای خودش خوراکی هایش را می خورد من هم لواشک خوردم و وقتی رسیدیم با هم خواندیم : رسیدیم ورسیدیم کاشکی نمی رسیدیم  تو راه بودیم خوش بودیم   سوار لاک پشت بودیم

این دنده وان دنده خسته نشی راننده  رانندگیت عالیت بود   جای مادرت خالی بود

وفتی وارد موزه شدیم پول های جالب و قدیمی زیاد داشت . حتی پول های خودمان را هم داشت . یک پانصد تومانی خیلی حیلی گنده توی قاب بود . بعد به یک جایی رفتیم که صندلی زیاد داشت مثل سینما یا جاهایی نمایش ویک خانم امد و برای ما صحبت کرد و گفت  : وقتی که در زمان  های قبل پول وسکه وجود نداشت مردم بدون پول معا مله می کردند و مثلا یکی که نمک داشت می داد و گندم می گرفت یا مثلا نک را می داد و پارچه میگرفت و پارچه فروش نک را به کسی که نزدیک دریا بود نمی داد و می گفت تو خودت میتونی کاری کنی که نمک به دست بیاوری . قدیم ها هر شاه دستور می داد تا سکه بسازند و عکس او را به روی سکه و عکس چیزی که مردم دوست دارند مثلا گندم یا ..را به پشت سکه بزنند . بعد از این حرفهای خانم محترم ازسکه ها دیدن کردیم . من از یک سکه که کوچکترین سکه دنیا است خوشم امد اندازه یک عدس بود .

ویک سکه اندازه انارگنده بود که در ان عکس خورشید بود و کلمه الله در ان نوشته بود .وسکه هایی بود که عکس شاه هابر روی ان بود. عجیبتر از همه یک اسکناس بود که عکس محمدشاه روی ان بود .

من نمی دونم چرا شا ه ها دوست داشتند عکسشون روی پول ها باشد . من دوست دارم روی پول ها عکس باربی باشد و عکس خورشید .  

  

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 14:8 توسط سارا| آرشيو نظرات

صبح به مدرسه رفتم . بعد با مامان به خونه امدم . ظهر من ومامان به استخر رفتیم .  امروز مامان از دختر های ورزشکار رکورد گرفت تا تیم منطقه را برای استان اماده کند . ومامان دانش اموزان هم برای تماشای رکورد گیری بچه هایشان امدند . من و یکی از دوستام شیرجه میزدیم تو عمیق و می اومدیم تو کم عمق .

یک خانم هم از کنار بوفه یک میز اجاره کرده بود و مایو وتل و...خیلی چیز های دیگررا برای فروش تبلیغ می کرد . شب خیلی زود خوابیدم

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 13:13 توسط سارا| آرشيو نظرات

امشب بابا جون سارا زنگ زد تا به خونه ی اونا بریم  خودش هم زحمت کشید دنبالمون امد تا ما فاصله یک کیلومتری را پیاده نرویم. وقتی اونجا رفتیم یکی از دوستان من که از حج برگشته بود و به دلیل اینکه دستم راگچ  گرفته بودم به دیدنش نرفته بودم زنگ زد تا به دیدنم بیاد .

 من ادرس خونه بابا جون سارا را دادم و چون اشنایی قبلی با هم داشتند به اونجا امدند . دوستم بدون دختر شون که معمولا با سارا زیادبازی می کنه و سارا دوسش داره اومده بودند واین برای سارا اتفاق خوشایندی نبود . البته سارا خبر داره که مریم دختر در کیش درس میخونه و دوره ارشد حقوق را در حال گذراندن است . حاجی هم عذر خواست و گفت که اگر دیر امده به دلیل این بوده که به کیش  رفته تا برای مریم یک اپارتمان بخره تا در مدت تحصیل اذیت نباشه .بعد از یکی دو ساعت که دوست من رفت . دایی قاسم ودایی علی سارا هم امدند و کلی بگو بخند کردیم .قرار شد سارا خونه بابا جونش بخوابه و موقع خدا حافظی منو بغل کرد وبوسید و گفت : دلم برای شاهنامه خوندنت تنگ میشه . اخه سارا در حال دوره شاهنامه است و من تا پادشاهی کیقباد برایش شاهنامه رو خوانده ام

بابا نوشت

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 0:36 توسط سارا| آرشيو نظرات

سلام

صبح از خواب بیدار شدیم . صبحانه خوردیم و زنگ زدیم تا آژانس بیاد . من وبابا فقط سوار ماشین شدیم .

و مامان روز استراحتش بود .نزدیک مدرسه که شدیم بابا منو بوسید و خدا حافظی کردم و به مدرسه رفتم . قرار بود ظهر مامان بیاد دنبالم کمی دیر رسید زنگ زدم و به بابا گفتم مامان دنبالم اومده  من هم روی نیمکتی در حیاط نشستم تا مامان بیاد؟؟؟؟

بابا هم گفت الان زنگ میزنم . کمی بعد مامان امد. شب یک مهمونی خونه عزیزم بود به مناسبت برگشت دختر خواهر بابا بزرگم یا دختر عمه مادرم از کشور سوئد. من ومامان رفتیم وبرای بچه اش که در سوئد به دنیا امده بود یک هدیه خریدیم . اگر گفتید چی خریدیم ؟؟

یک حوله تن پوش قهو ه ای نخودی قشنگ . اسم بچه شون امیر مهدی بود . مادر امیر مهدی خاله نرگس وشوهرش دانشجوی دوره ی دکتری فیزیک هستند و دوسال دیگر درسشان انجا تمام می شود .

من وحسین پاندا کلی با لپ های امیر مهدی بازی کردیم . زن دایی گلناز و دایی علی و دایی احمد و عمو غلام و خاله اعظم و عمو صالحی و همه بودند . اقای پدر رفته بود پایین شهر تا برای ماشین وسیله بخرد و خسته شده بود کمی خوابید و بعد امد .

من وحسین در اماده کردن سفره کمک کردیم و سفره با غذا و نوشیدنی و سبزی و سالاد اماده شد. مهمونی خوبی بود . حیف اقای پدر عکس امیر مهدی را نگرفت تا اورا به شما هم نشان بدهم . راستی اقای پدر اسم امیر مهدی را گذاشت خروشچف !!!  

راستی دایی علی از وقتی نامزد کرده با مزه هم شده است مثلا دیشب وقتی امیر مهدی کو چولورا به او دادند تا بغل کند جورابش را از پایش بیرون اورد تا ببیند کف پایش نوشته : ساخت سوئد یا نه ! همه به این خوشمزگی دایی خندیدند   

نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 19:10 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:19 توسط دختر و بابا

آدر 89

صبح به سختی  از خواب بیدار شدم . دیشب سمند باباجی دست ما بود و ان را به پارکینگ نیاوردیم صبح وقتی که بیرون رفتیم تا سوار ماشین شویم همسایه همچین چسبونده بودند که نتوانستیم بیرون بیایم و نمی دانستیم ماشین کدام سا ختمان است .

 به هرحال با کمی معطلی زنگ واحد ان ماشین را زدیم وبا قیافه ای خواب الود امد و ماشینش را جابجا کرد . خدارا شکر اقای پدر هیچی بهش نگفت .

بعد به مدرسه رفتم و یک روز ارام و خوب را داشتم زنگ اول قران و زنگ دوم ریاضی و بعد ورزش داشتیم .من امروز بد مینتون بازی کردم دوستم با یک دختر کلاس اولی کل کرد کل با حالی بود .. بعد با مادرم به خانه امدیم و فیلم دیدم . اقای پدر هم ساعت ۴  امد و بعد ساعت ۵ بیرون رفت .

شب اقای پدر کلی خوراکی برای من خریده بود .

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 22:46 توسط سارا| آرشيو نظرات

دیشب من خونه ی مادر بزرگم خوابیدم .شب بغل بابا بزرگم خوابیدم . صبح بابا جونم بیدار م کردم و مرا به مدرسه رساند . زود به مدرسه رسیدم وبه خاطر سرما صف نداشتیم به کلاس رفتم و سرگروه  بودم تا خانم بیاد  برنامه های بچه ها و ناخن هایشان را نگاه کردم. زنگ اول ریاضی کار کردیم و یک مثلث متساوی الاضلاع کشیدم . مربع و لوزی ومستطیل هم کشیدم و محیط شان را حساب کردیم .زنگ دوم بنویسیم داشتیم ودرس هشتم و نهم را کامل کردیم من ونگار تا صفحه۶۹ نوشتیم و کلمات ستاره دار را نوشتیم . خانم گفت سارا جان تمام شد ؟ من گفتم بله خانم . خانم گفت : هم خوب حرف زدی و هم خوب کارت را ادامه انجام دادی . من هم گفتم به هر حال کارم را انجام دادم .

زنگ سوم اجتماعی بود دوستم بد خواند وخانم گفت : خیلی خیلی باید رو خوانی تمرین کنی . نوبت خواندن به من نرسید .در کتاب اجتماعی درفعالیت های در کلاس اولین سوال نوشته بود :

بزرگ شدید می خواهید جه شغلی انتخاب کنید ؟ چرا ؟ من نوشتم :

معلم ورزش چون مادر وپدرم معلم هستند ومن والیبال و شنا را خیلی دوست دارم .

جلوی درب حیاط مدرسه یکی چشمهایم را از پشت بست او پدر بزرگم بود .

 

 بعد با ماشین مادر بزرگم با هم به خانه عزیزم برگشتیم .

بعدازظهر با مادر بزرگم به حمام رفتیم . وای چه سخت من را کیسه کشید . من خودم موهایم را سشوار کشیدم . بعد با مادرم به کلاس زبانش در انقلاب رفتم و کلی لغت از کلاس مامان یاد گرفتم.

هوا تاریک شد که به خانه امدیم و با پدر و مادرم رفتیم کلی خرید کردیم .

الان هم مشغول خوردن شلغم هستیم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 22:58 توسط سارا| آرشيو نظرات

صبح با مامان و بابا جون و خاله ازاده و عزیز و حسین برای مراسم عاشورا به میدان صادقیه رفتیم . هرسال با اقای پدر و ماشین خودمون می رفتیم چون انجا همه ی دسته ها میان ویزدی ها هم نخل بلند می کنند مادرخانمی مراسم نخل را دوس داره و این اولین بار بود که اقای پدر انجا نمی امد و در خانه ماند . انجا من از شتر ویا نخل خوشم نیامد اما از گهواره علی اصغر خیلی خوشم اومد و رفتم بهش دست زدم و با اون عکس هم گرفتم بعد با مادر خانمی نماز خوندیم . بعد هم به پیاده تا مترو رفتیم و به هئیت عرب هاست رفتیم . و تاسه ونیم به خونه رسیدیم .

بعد هم با دایی علی و زن دایی و بابا جون وعزیز وخاله به سولقان رفتیم و انجا دایی یک گوسفند کشت  و گوشت هایش را بسته بندی کردیم تا بین فقرا توزیع کنیم . شاید هم به بچه های فقیر مدرسه بابایی بدهیم .

شب هم به هئیت خودمان رفتیم .   

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:54 توسط سارا| آرشيو نظرات

صبح بیدار شدم  اقای پدر و مامان بیدار بودند . صبحانه با هم خوردیم . من کارتون دیدم  قرار است به خانه زن دایی گلنا ز برویم چون ان ها برای امام حسین نذر می دهند دومین سال است که او زن دایی من شده و ما را دعوت می کنند .عزیز هیزنگ میزد که زود باشید ساعت ده می رویم .

مادر خانمی اماده می شد که باز عزیز زنگ زد من جواب دادم گفت : ۵دقیقه بیاید بیرون من هم گفتم چشم .

بعد به خانه زن دایی رفتیم انجا شایلین و فرهان هم بودند زن دایی گلناز خاله شایلین و فرحان است .من وحسین و شایلین و فرهان نقاشی کشیدیم و یک خانمی اونجا مثل اخوند ها حرف میزد البته با بلند گو . ما که کار خودمان را کردیم وبازی کردیم .بعد ناهار خوردیم و با همه خدا حافظی کردیم . البته مثل بیشتر میهمانی های این روز ها اقای پدر با ما نیامد . و همه سراغش را گرفتند .  

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:42 توسط سارا| آرشيو نظرات

این روز ها مدرسه رفتن ما خیلی بی نظم شده است . چون ماشین نداریم . خدارا شکر باباجون اینا دو سه ماشین دارند و یا یکیشو به ما میدن یا خودشون میان دنبالمون . اما خب ماشین خودمون بهتر بود

خانم مدیر و معلمام هایم هم وضعیت مارا درک می کنند . چون اقای پدر عضو انجمن مدرسه ام بوده همش سراغشو از من می گیرند تلفن هم که اقای پدر نداره تا بهش زنگ بزنند اقای پدر هم تلفن همه ی دوساش رو گم کرده چون تو تصادف موبالیش رو بردند .

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:35 توسط سارا| آرشيو نظرات

خب ما بعد از تصادف اقای پدر روز های خوبی نداشتیم . و اقای پدر را من بغل نمی کردم چون سینه اش درد می گرفت . من خیلی به اقای پدر کمک می کردم چون یک دست داشت و یک دستش گچ گرفته بود . برایش گاهی دکمه هایش را می بستم یا برایش شماره دوستاش رو می نوشتم چون دست راستش شکسته بود . گاهی وقتا هم اقای پدر دستش را بالا می برد و می گفت با این میزنم توی سرت و می خندیدیم . من ومامان خیلی خوشحالیم که دوباره با بابا هستیم . عکس های تصادف را بابا از جنوب نیاورده است .
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 23:30 توسط سارا| آرشيو نظرات

سارا مدتیه دست به قلم نمیشه و من هم بنا بر قرار دادی که با او دارم بجای سارا نمی نویسم . از طرفی دلم نمیخاد تو نوشتن احساس تحمیلی بودن بکند بنا بر این از امروز تصمیم گر فتم که بخشی از روز نوشت ها را با امضا بابا نوشت برایش بنویسم تا روز نوشت هایش ورق بخورد . شاید نظرات شما بخصوص بعضی دوستان که سارا از انان زیاد حر ف می زند به من کمک کند تا او هم از قبض وبسط هایی

این چنین رها شود .

مادر سارا تعریف می کرد :در روز هایی که من تصادف کرده بودم و بیمارستان بودم  ساراشبی یکی از پیراهن های مرا زیر پتو برده و بدون این که کسی متوجه شود ارام ارام گریه کرده است .   کلا سارا با روحیه و محکم است و دوست ندارد از خودش ضعف نشان بدهد .این روز ها بد جوری نظم زندگی به هم ریخته است . از بعد از تصادف مهرباننیش را بیشتر به من نشون می دهد حتی برخی اوقات میاد و میگه محکم بوسم کن .

امشب با سارا و عمو هادی فرصتی دست داد تا به در خواست سارا به هئیت برویم . سارا به من می گفت : بابا لباسم خیلی روشن نیست . چند روزی هست عمو هادی و عمو رضا مهمان ما هستند و سارا امشب برای دختر عمو هایش مونا و دنیا نامه نوشت و نقاشی کشید .

امشب دایی قاسم وخاله و عزیز وبابا جون و زن دایی برای دیدن عمو رضا امده بودند و شام همه با هم بودیم فقط جای دایی خالی بود .

    

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 3:0 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:18 توسط دختر و بابا

مهر 89

امروز نشسته بودم بامامان قلب یخی می دیدم که اقای پدر امد و گفت : دخترمبره رو مبل تک وتنها بشینه . غافلگیر شدم بعد از مادر خانمی و دختر عمویم خواست که بایستند و گفت حالا دست بزنید :

روز دختر مبارک و همه دست زدند . اقای پدر یک شلوار دامنی قرمز و یک تی شرت قرمز به من هدیه من را بوسه باران کرد .

از این کار خیلی خوشم امد . خیلی دلم خنک شد چون مدرسه فقط به دختر هایی که چادر داشتند هدیه داد و روز دختر را به انها تبریک گفت . دوست دارم بابا ی گلم

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 21:11 توسط سارا| آرشيو نظرات

وظیفه ی یک دانش اموز خوب در مدرسه چیست ؟

وظیفه یک دانش اموز خوب اول درس خواندن است . کلاس را تمیز و مرتب نگه داشتن است .

به معلم خودبایداحترام بگذارد . زودن امدن به مدرسه و منظم بودن و در حیاط اشغال نریختن است .

دانش اموز خوب با بغل دستی اش حرف نمی زند به موقع به مدرسه بیاید . دستش را خود کاری نکند .

باید مدادش اماده باشد . مانتو و مقنعه وشلوارش باید تمیزباشد .

 معلم یا مدیر یا ناظم وقتی وارد کلاس می شود بلند شود .تمیز باشد .

دست در بینی اش نکند . و در سهایش را به موقع بنویسد و به دوستانش احترام بگذارد .

تمام

پی نوشت : نمره این یاداشت یا انشا سارا توسط خانم معلم مهربانش ۲۰ شده

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 14:45 توسط سارا| آرشيو نظرات

همانطور که گفته بودم شد و امشب جشن تولد سارا برگزار شد . این هم چند عکس از جشن امشب

حسین سارا و منیر

 

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 3:1 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:17 توسط دختر و بابا

شهریور 89

امروز تولد سارا ست .دیشب بعد از نمایشگاه من ومادر خانمی وسارا و برادرزاده هایم به یک سفرخانه رفتیم و به بهانه و افتخار تولد سارا شام خوردیم و بصورت مختصر تولدش را جشن گرفتیم . اما با هماهنگی با سارا قرار شده جش تولد ش با حضور تقریبا ۵۰ مهمان روز پنج شنبه برگزار بشه علت ان هم اخر هفته بودن و تعطیلی روز جمعه و راحتی میهمانان است .

روز تولد تو

ستاره ها آبی میشن

پرنده ها شعر می خونن

با گلا هم بازی می شن

روز تولد تو

زمین پراز شادی می شه

ستاره ها نور می پاشن

رودخونه مهتابی می شه

روزتولد تو

میام کنارت می شینم

از گلشن پاک چشات

سبد سبد گل می چینم

روز تولد تو

پرنده ها جون می گیرن

از قفس آزاد می شن و

با نگات آروم می گیرن

روزتولد تو

درختچه ها گل می کنن

واسه گذشتن از چشات

برگاشونو پل می کنن

روز تولد تو

خیابونا خاکی می شن

چشات رو آینه ی دلم

می مونن‌ حکاکی می شن

روز تولد تو

پرستوها میان خونه

تودنیا هیچکی مثل من

قدر تورو نمی دونه

روزتولد تو

فرشته ها بال می گیرن

اگه نمونی پیششون

از دوریه تو می میرن

روز تولد تو

نسیم عاشقونه هاست

تو نیستی و بدون تو

دلم پراز بهونه هاست

روز تولد تو

پراز عشق و حرارت

       می خوام بگم گل من:          

 تولدت مبارک

         

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 21:10 توسط سارا| آرشيو نظرات

خب ما به یک سفر رفتیم اول به اصفهان بعد به سمیرم بعد به سی سخت و یاسوج و از انجا هم دوباره به سمت اصفهان و تهران .قسمتی از سفرنامه ام را نوشته ام اما خانه باباجونم جا مانده اگر دفترم را اوردم برایتان می نویسم  . دیروز هم با اقای پدر و مادر و پسر عمو ودختر عمو که میهمان ما هستند به نمایشگاه لوازم التحریر رفتیم و کلی دفتر ومداد و کاغذ رنگی و پاک کن و مداد تراش و مداد رنگی وجلد و جا مدادی خریدیم .  
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 20:12 توسط سارا| آرشيو نظرات

امشب بعد از افطاری و دیدن جراحت اقای پدر با دیدن پنگول در شبکه ۵ گفت دوست داری بریم اینجا و من بلافاصله :آرررررررررررررررررررررررررررره   ۵دقیقه وقت از طرف پدر داده شد تا راه بیفتیم . مامان پیشنهاد داد به فرحزاد برویم و جیگر بخوریم . اما رضایت داد تا به سئول برویم .

وقتی رسیدیم مراسم و اجرای خاله نرگس  پنگول تمام شده بود اما چشمتان روز بد نبیند بازار بود چه بازاری و حسابی چرخیدیم . در یک غرفه زنان لر از بویر احمد نان می پختند و می فروختند . در غرفه ای دیگر یک زن فومنی با بچه هایش کلوچه فومن می فروخت دانه ای ۳۰۰ تومان و ما پنج تا خریدیم . در غرفه کردستان لباس های زیبا ی کردی اندازه من ۱۰۰۰۰تومان بود با مهره و کلاه و رنگهی خیلی قشنگ اقای پدر به من گفت : اگر در مدرسه جشن و مناسبتی باشه حاضری با این لباس بری مدرسه و من گفتم بله ک در حال خرید بودیم که مامان امد و مانع شد و لباس را نخریدیم .

بعد در غرفه اصفهان انواع و اقسام تابلو ها و کار های هنری بود و قتی ااین غرفه دیدن کردیم یاد خاله بی برگی هم افتادیم . بعد در غرفه یزد ترشی خریدیم و خلاصه ساعت ۱شب امدیم . بعد خبر رسید دختر عمویم حقوق تهران قبول شده است .الان هم من عشقم کشید لباس های مدرسه ام را بپوشم .  

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 1:42 توسط سارا| آرشيو نظرات

دیروز ظهر مامان پیشنهاد کرد افطار برویم سولقان و بر بالای مجتمع بابا بزرگ اینا سفره بندازیم وافطار کنیم . اقای پدر هم استقبال کرد .

من ا ساعت اجازه گرفتم با دوستام بازی کنم . قرار شده بود برویم پاندا و خاله و عمو را هم ببریم . خاله باعث بی نظمی شد چون خاله در یکی از بیمارستانهای بزرگ تهران مدیر است دیر کرد . اخرش هم باعث شد خودمان برویم ساعت ۶و نیم راه افتادیم مامان چایی و گو جه ونون وپنیر و خرما اماده کرده بود هوا خیلی خیلی عالی بود از روستایی سولقان هم رد شدیم و به محل مورد نظر رسیدیم .

 سوار اسانسور شدیم و بالای پشت بام نزدیک ترین جا به ستاره ها زیر انداز پهن کردیم بسم الله گفتیم و با خرماو چایی افطار کردیم خیلی خیلی جای خوبی بود صدای باد و جیر جیرک و چشمک ستاره ها و نو چراغ های روستا  جای همه ی شما خالی .

بعد از افطار مادر خانمی با گوشی اهنگ زیبایی از شهرام ناظری گذاشت هرسه رو به اسمان دراز کشیدیم و دستهایمان را به هم زنجیر کردیم .بعد من وبابا قایم موشک بازی کردیم  بابا هر جا قایم میشد زود پیدا می شد . بعد هم من وبابا مبارزه کردیم . دو ساعت ماندیم و به تهران بر گشتیم به خانه باباجون رفتیم دایی قاسم وزن دایی هم امدند باز هم بحث سفر و اصرار برای شمال و سکوت اقای پدر .

من کنار خاله سمی روی مبل نشسته بودم خاله سمی هم حالت ولو و وارفته نشسته بود چایی که لبه مبل گذاشته بود روی پای من ریخت و جیغ من و یا حسین عزیزو بلافاصله بابا شلوار من را عوض کرد و من با اب سرد از سو ختگی نجات پیدا کردم . خاله سمی ترسیده بود راستی امروز خاله ایینه ماشینش رو شکسته بود .

ساعت ۱۲ به خانه امدیم .  

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 15:39 توسط سارا| آرشيو نظرات

بعد از افطاری کرج بیشتر تو خونه بحث سفر هست . عزیز اینا چند بار زنگ زدند که بیایین بریم شمال . اما اقای پدر ومادر خانمی میگن دیگه از شمال زده شدند بخصوص از شرجی .

مادر خانمی هم پیشنهاد داده که بریم سی سخت ویاسوج و اصفهان اما اقای پدر فعلا مثل اینکه بی خیال سفره . من میگم اول بریم شمال بعد یاسوج.

به هر حال اخرش هر جا اقای دیکتاتور بگه میشه باید تا عید صبر کرد .

دیروزبا مادر خانمی خیلی خیلی بازی های جالب کردم . مادر خانمی یه جدول کشیده بود و در ان این پرسش ها بود و هر کدام چند پاسخ مانند من دایی بابا  خاله سمی دوستم عزیز جون هم داشت :

اگر اتفاقی برات بیفته اول به کی میگی : جواب من : به بابا

ازکی بیشتر حساب می بری ؟ ا ز بابا

تر جیح میدی با چه کسب پارک بروی ؟ جواب من : با خاله سمی

تر جیح میدی سینما با چه کسی بروی ؟ ج من : با دوستام

درباره دوستات و مدرسه  ات با چه کسی بیشتر حرف میزنی ؟ بابا و مامان

اگر نمره بد بگیری اول به چه کسی می گی ؟ به مامان

اگر اشتباهی بکنی که بابا ومامان از اون ناراحت میشن از چه کسی راهنمایی می خواهی ؟ از مامان

حرف هایی که مخصوص خودت به کی میزنی ؟ به خاله سمی 

به هر حال این بازی و بازی مغازه و بازارچه خیلی خوب بود . نمی دونم چرا مامان جدولش را کمی بیشتر از بازی جدی گرفت . 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 15:27 توسط سارا| آرشيو نظرات

تو این مدت ما بیشتر مهمونی میریم . جمعه گذشته به خونه ی دایی مادر بزرگم در کرج دعوت شدیم .

دایی احمد که ار همه ی دایی ها کوچکتره سمند بابا جون را برده بود بیرون وپلیس ماشین رو خابونده بود بخاطر همین تغیراتی دربرنامه رفتن ایجاد شد قرار شد خاله وشوهرش وپاندا با ما بیان و عزیز وخاله سمی و دایی احمد با مزدای۳دایی علی باشند .

 به هر حال وقتی به دنبال پاندا رفتیم از دور برای ما دست تکان داد و چون بابابای من خیلی دوست شده به نشانه دوستی یک مشت تو دهن بابا زد و همه از تعجب کلی خندیدم .

 البته خاله و عمو او را دعوا کردند که این کار زشت بود ه است . وقتی به کرج رسیدیم اوووووووه یه عالمه مهمون بود .

 غلام اینا ارین کو چولووووبا مامان و باباش زهرا بامامان وباباش زهره با مامان وباباش منیر با مامان وباباش و علی وزنش و خلاصه کلی شلوغ و از همه مهم تر دیگه خبری از اپارتمان نبود و حیاط بزرگ  و سر وصدا وبازی.

 یه بازی جالب این بود  که وقتی بزرگتر ها  مشغول حرف زدن بودنند ما در حیاط یک رقص گروهی کردیم و مثل فیلم های هندی هماهنگ رفصیدیم خیلی حال داد .

بعد مارا صدا زدند که بیایید شام بخورید . این بزرگتر ها هم همش که به فکر خوردن هستند یک ساعت قبل افطار زولبیا و اش و سوپ و خرما ونون وپنیر و سبزی و...خورده بودند .

در برگشت هم کلی شادی کردیم و به خانه امدیم .

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 15:10 توسط سارا| آرشيو نظرات

ما به افطاری خونه ی عزیزد عوت شدیم دایی قاسم و زن دایی هم امده بودند . چون شب قدر بود من ومامان وعزیز وزن دایی به خانها ی که مراسم شب قدر داشتند و خانمی بنام کاشانی روضه وقران می خواند رفتیم  . به او میگن خانم جلسه ای  . مادرم از جلسه های خانم کاشانی خوشش می اید چون که حرفهای خوب می زند و زیاد حرف نمی زند. مامان از ساعت ده به عزیز می گفت برویم و بالاخره ساعت ۱۲ بلند شدند با عجله آقای پدر ما را به محل جلسه که نزدیک هم بود رساند . از شانس ما تازه خواندن جوشن کبیر را شروع کرده بود .

وقتی وارد شدیم جا نبود رفتیم در اشپزخانه نشستیم بعد یکسری بلند شدند ورفتند واما رفتیم جایشان نشستیم اول حوصله ام سر رفت چون نمی فهمیدم چی میگن به مامان گفتم زنگ بزن دایی بیاد منو ببره اما دایی احمدم خونه نبود من هم نشستم و مشغول دعا کردن شدم راستش از این مراسم خوشم امد و از مامان خواستم شب قدر بعدی هم من را ببرد .

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:20 توسط سارا| آرشيو نظرات

در نبود بابا دایی می اومد خون ما یا ما می رفتیم خونه ی عزیز یک شب هم رفتیم پیش پاندا و با دایی به پارک هم رفتیم . وقتی بابا امد من ومامان به استقبال او رفتیم او برای ما رطب اورده بود و برای من اسباب بازی  کلی بغلش کردم و همدیگه رو بوسیدیم . توی دلم خدا را شکر کردم که بابا اومده .

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:12 توسط سارا| آرشيو نظرات

بعد از افطاری بابا باید برای انجام یک کار به خوزستان می رفت . من هر موقع به فکرم می رسید که بابا میخاد بره سفر گریه میکردم و با اشک او را بغل میکردم . این کار را بیش از ده بار انجام دادم برای همین مادرم کمی نگران بابا شد و دل شوره گرفت . راستش شاید باور نکنید تا حالا بابا بدون ما جایی نرفته و برای خودش هم سخت بود . برای همین به من می گفت تو هم بیا اما من وقتی گفتم میام که دیگه دیر شده بود . وقتی بابا را می رسوندیم تا اریا شهر من همش بغل بابا بودم . بابا رفت و من خیلی دلم براش تنگ شد بعد از برگشتن به خانه کلی گریه کردم . دوسسسسسسسسسسسسش دارم خب
نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:9 توسط سارا| آرشيو نظرات

بعد از شهریار بلافاصله به مهمانی خونه اعظم خانم دختر دایی مامان دعوت شدیم . عمو مهدی خاله های مامان و با جناق های دایی علی  و دایی قاسم و عمو صالحی  و ننه جون و عزیز و بابا جون و خاله سمی  هم بودند . بعدا ز یک عالمه بازی با حسین پاندا و منیر و فرحان  موقع افطار شد بعد از افطار هم شام خوردیم . استی تولد خاله عزززززززززززززززززیززززززززززم مامان پاندا هم بود که بهش تبریک گفتم و اینجا دوباره بوووووووسش می کنم .
نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:6 توسط سارا| آرشيو نظرات

من خیلی وقته ننوشتم نمی دونم از کجا شروع کنم .

یک روز من وبابایی ومامان به خونه ی همکار بابایی در شهریار دعوت شدیم . شهریار نزدیکه تهرانه بابا میگه درخت وباغ زیادی داره و خوش واب وهوا است .

ساعت ۲ظهر انجا بودیم انها یک پسر بنام اریا داشتند من فکر میکردم روژین هم انجا است اما نبود ارایا هم هم جیغ می کشید و نمی زاشت من بازی کنم اون یک سال ونیم داشت و وقتی می خواستم به اسباب بازیی دست بزنم جیغ می کشید .

مامانها باهم درباره ی کار و مدرسه و بچه ها حرف زدند و بابا ها هم مشغول کامپیوتر بازی بودند .

وقتی بالای پشت بام رفتیم تازه فهمیدم که چرا بابا گفت باغ زیادی دارد باور کردنی نبود چقدر درخت !!!

شب ساعت ۱۲ به خانه برگشتیم .

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:0 توسط سارا| آرشيو نظرات

امشب تولد بابای گلم بود . صبح من ومامان رفتیم بیرون وبرای پدر کادوی تولد خریدم من از پول خودم که جمع کرده بودم خرید کردم . بعد با مادر خانمی به بهترین شیرینی فروش منطقه رفتیم و بدون اطلاع اقای پدر یک کیک خیلی خوشگل سفارش دادیم . وقتی به خانه امدیم من به مامان کمک کردم تا خانه مرتب تر بشود بعد به کوچه رفتم و با دوستانم  مهسا نگار متینا و عاطفه مغازه بازی کردیم . وقتی من به خانه امدم مهمانها امده بودند . اول سفره افطار را چیدیدیم بعد هم شام و در اخر کیک تولد .

موقع بریدن کیک اهنگ شاد و دست وسوت زدند و اقای پدر کیک را تقسیم کرد . بعد کادوهایش را باز کرد و از همه بیشتر از کادوی من ذوق کرد من وقتی بابایم را بوسیدم گفتم خدا کند ۷۸تا تولد دیگه داشته باشی .

بعد هم همه در کنار اقای پدر عکس گرفتند راستی مادر خانمی خیلی زحمت کشید من میگو زیادی خوردم . با حسین  پاندا   خیلی بازی کردم .  شب خوب و خوش وشادی بود حیف خاله ی عززززززیززززززم سمیه کمی حالش بد بود خدا کند تا صبح خوب شود .

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 0:38 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:16 توسط دختر و بابا

مرداد 89

ا

افطاری به خانه ی بابای زن دایی گلناز جووووووووووونم دعوت بودیم .  اماده شدیم و به گل فروشی رفتیم ویک دست گل زیبا با گل های لیلیوم و رز و ....اماده شد و به طرف خیابان شریعتی رفتیم . اقای پدر دوست نداشت زود زود برسیم و وقتی رسیدیم تقریبا همه میهمانان رسیده بودند و داشت اذان پخش می شد . سفره ی ا فطار زن دایی این ها پهن بود .  برخی اول نماز خواندند وبرخی اول افطار وبعد از افطار نماز خواندند . من با حسین وشایلین و فرحان کلی بازی کردیم بعد شام خوردیم .

شام سلف سرویسی بود و مرغ و فسنجون وباقالی پلو و چلو گوشت وزبون گوساله بود . همیشه زن دایی مو قع شام خیلی زحمت می کشه .

 بعد بابای زن دایی از خاطرات خواستگاری ها سوال کرد و همه مردها می گفتند ما جوان بودیم وبه ما انداختند!!!!!! از اقای پدر سوال کردم انداختند یعنی چی ؟ گفت عزیزم یعنی نادان بودیم و  گول خوردیم .... و شروع به خنده کرد و مامانی هم گفت : ه مثل هندونه !!!!!

بعد از شام هم زن دایی اهنگ شاد گذاشت و من وشایلین رقصیدیم و همه دست زدند . خیلی خوش گذشت . راستی از همه ی میهمانها فقط ما گل برده بودیم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 2:37 توسط سارا| آرشيو نظرات

روز دوشنبه به مدرسه امام موسی ع رفتم تا مادرم پرونده ام را بگیرد تا در مدرسه ای جدید ثبت نام کنم . من تابه تا را همراه خود بردم .

 خانم معاون وقتی تا به تارا دید گفت : این دیگر چیست ؟ چقدر نازه !!!! اسمش چیه ؟ !!

من گفتم : خانم این همستر است و اسمش تا به تا است . ما پرونده را گرفتیم و به مدرسه ای که من دوستش دارم رفتیم من کلاس اول را در این مدرسه خواندم وان را خیلی خیلی دوست دارم .

 به مدرسه ای که باید ثبت نام می کردیم رفتیم و همه از دیدن همدیگه خوشحال شدیم . بعد از ثبت نام با مادر خانم واقای پدر به جایی که باید رو پوش مدریه را اماده کنیم رفتیم  می دانید رنگ مانتو یا رو پوش جدید چیست ؟؟؟؟

خیلی زیبا زرشکی  .

الان اینتر نت ما قطع است اگر فردا اقای پدر درستش کرد عکسی روپوشم را نشانتان می دهم . 

امشب هم با اقای پدر رفتیم یک جایی زیبا بر روی تخت های چوبی در میان باغهای کن نشستیم و جگر خوردیم . ما جوک تعریف کردیم و کلی خندیدیم .

جوک من :

بچه به باباش میگه بابا چرا بعضی ادما اینجوری حرف میزنند ؟

بابا: چه جوری ؟ 

بچه : مثلا میگن اسهال مسهال سواد مواد !

بابا : عزیزم اینها ادمهای بیسوادمیسواد هستند !!  خنده بلند بابا و نگاه کردن چند خانم به ما

جوک بابا یم :

یک نفر زنگ میزنه یه پیتزایی میگه : اقا ببیخشید یه پیتزا به این ادرس بفرستید

مرد پیتزا فروش : به نام ؟

مردی که زنگ زده میگه : وای تو را خدا ببخشید به نام خدا یک پیتزا به این ادرس بفرستید 

خنده من و مامان

بعداز جوک قرار شد بابایی قصه برایم تعریف کند . بعد پیشنهاد کرد که قصه را شروع کند و من و مامان به نوبیت تکمیلش کنیم . خیلی با حال بود

بعد هم یک بازی کردیم بنام مشاعره  و اقای پدر یک شعر گفت واخرش را مامان با شعر خودش شروع میکرد و من هم زود یاد گرفتم .

یکی از شعر های من : با این دو دست کو چکم دست میبرم پیش خدا

                              با دل وپاک وروشنم دعا کنم دعا دعا

 خیلی بازی زیبا و سختی بود 

راستی امروز سالگرد عروسی بابا و مامان بود خیلی سالگر د خوبه من هم برای مادرم یک شاخه گل مریم هدیه دادم واو مرا بوسید.  

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 2:27 توسط سارا| آرشيو نظرات

من خیلی بی حوصله ام . اخه روز دوم تا به تا عزادار شد و دخترش را از دست داد و روز سوم هم پسر تا به تا مرد و تا به تا از ناراحتی یا از عصبانیت سینه چه اش را شکافت و به این شکل هردو بچه ی تا به تا مردند . من جسد یکیشون را به میهمانی که دایی ها و عمو های ماما ن و خاله ها و باباجون وعزیز بودند بردم . چقدربدشد  می خواستم یکی از نی نی ها را به پاندا (حسین خاله ) بد هم . 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 2:15 توسط سارا| آرشيو نظرات

ساعت ۷ با اجازه بابایی به کو چه رفتم و به دوستام گفتم که بچه ها !!! تا به تا مامان شده !! اونا ذوق زده  شدند و می خواستند تا به تا و نی نی هایش را ببینند . تا ۱۴ روز نباید تا به تا را دست بزنیم یا جایش را جابجا کنیم اما انها اصرار کردند . مجبور شدم دوتا دوتا بیارمشون بالا و از تو ی خونه نی نی ها را ببیند . به اقای پدر گفتم اجازه هست دوستام یکی یکی بیان نی نی ها رو ببیند و بروند !!!!!

با تعجب و خنده گفت بله .  امروز تا به تا ۵ عیادت کننده داشت .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 19:22 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز در خانه ما یک اتفاق عجیب افتاد . مادر اولین کسی بود که از این اتفاق عجیب با خبر شد . حدس می زنید این حادثه مهم چی بوده ؟؟؟؟

تا به تا مادر شده بود . نزدیک سحر تا به تا مادر شده بود . دو نی نی خوشگل وزیبا . دلشوره عجیبی داریم هم من و هم مامان بخاطر اینکه اگر تا به تا عصبانی شود یا ویتامین بدنش تا مین نشود ممکن است بچه هایش را بخورد . دعا کنید  

همش دارم فکر می کنم اسم نی نی ها را چی بزارم      اگر اسم خاصی در نظر دارید کمکم کنید . 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 19:18 توسط سارا| آرشيو نظرات

من وبابا ومامان وتا به تا تصمیم گرفتیم به یاسوج وسی سخت برویم . ولی مامان نظرش عوض شد و گفت به شمال برویم . نزدیک به یک هفته به شمال رفتیم .  یک خانه ویلایی وسط در ختان پرتقال نارنگی انگور و.... جایی خواب ما بود . صبح ها صدای خروس  ها همه را از خواب بیدار می کردند .

گرما خیلی زیاد بود .بوی شالی هم خیلی خیلی جالب بود . به قائم شهر رفتیم و به ساری هم رفتیم .

من عاشق دریا هستم یک روز به فرح اباد رفتیم اما نه جایی که همه برای شنا می روند .آقای پدر از اهالی یک روستا سوال کرد که یک ساحل تمیز و خلوت می خواهیم برویم و ان ها ما را راهنمای کر دند .

بعد به یک ساحل  رسیدیم  خیلی تمیز  خیلی ولرم و خیلی عالی  و خیلی خلوت .

من بی تابی کردم و بلافاصله به اب زدم . راستی برای رسیدن به این ساحل ماشین در ماسه گیر کرد و اقای پدر با زور زیاد ماشین را کلی هول داد و مامانی رانند گی کرد تا ماشین به کنار ساحل امد .

من زود داخل اب شدم اما اقای پدر به ارامی چادر را به پا کرد و بامامان مشغول خورن صبحانه شد .

بعد از صبحانه اقای پدر هم به اب امد ما ۷ساعت در اب بودیم هندوانه خوردیم و بازی کردیم .

من روی شانه های اقای پدر می ایستادم و در اب شیرجه می زدم . یک بازی ساختیم بنام برو دور شو

اقای پدر یک دست ویک پای مر می گرفت و چند متر مرا به دور داخل اب پرت میکرد و مانند غول ها می گفت : از من دور شو

مامان هم به اب امد مادرم شناگر خوبی است او می تواند از ساحل دور شود و دوباره بر گردد . خیلی خوش گذشت . بعد از ساعتها اب بازی با تاریک شدن هوا به خانه بر گشیم مادر خانمی هوس ماهی زنده کرد و ناهار و شام ما یکجا کته با ماهی شد . وای چقدر خسته بودیم وسوخته و گرسنه و چه شامی شد

یک روز بیشتر وقت را خوابیدیم و در همان باغ قدم زدیم واهنگ گوش دادیم

یک روز از اهالی سوال کردیم می خواهیم به یک جنگل برویم و انها یک جنگل دور از ساری معرفی کردند نزدیک به بیست کیلومتر ورد جنگل شدیم و به سختی راه خاکی را رفتیم و من و مامان روی در ماشین نشستیم ونیم تنه بیرون بودیم . بعد وسط جنگل به یک رودخانه رسیدیم  تا نزدیک غروب ماندیم  و بعد از خوردن کلی هله هوله جوجه کبابی را که آقای پدر درست کرده بود  نوش جان کردیم تا به تا هم در جنگل ازاد شد تا کمی بیرون برود . اینجا هم من در روخانه شنا کردم .

یک شب تصمیم گرفتیم تا شب به دریا برویم  . آقای پدر گفت شام چی میخورید من گفتم پیتزا و لی  مامان هم موافق بود . اول به بازار محلی رفتیم تخم مرغ مرغ زنده خورس کدو تنبل و انواع میوه با فروشنده ای زن و مرد خیلی بازار خوبی بود . نان محلی خریدیم و کمی میوه و چند تخم مرغ محلی بعد اقای پدر ادرس بهترین پیتزایی را گرفت ادرس از جایی که ما بودیم دور بود اما انجا رفتیم بهترین کبابی ساری هم کنارش بود . کلی انتظار کشیدیم تا شماره ما اعلام شود . اقای پدر از علاقه مامان به برگ خبر داشت و برگ هم گرفت  و رفتیم یک ساحلی که در اختیار شهرداری بود . خیلی خیلی شلوغ مردم روی زمین در ماسه ها زیر انداز انداخته بودند و خوابیده بودند . اب دریا خیلی خیلی کثیف ساحل خیلی خیلی کثیف بطری های نوشابه ودوغ شیشه های دلستر  کاغذ های پفک و چیپس  هرسه تای ما از اینکه انجا امده بودیم پشیمان شدیم . کمی به صدای اب گوش دادیم وشام را در بهترین جایی که می شد خوردیم ساعت یک ونیم شب بود که برای خواب اماده می شدیم .

یک روز دیگر به محمود اباد رفتیم خیلی ساحل تمیز و خانه های زیبایی داشت . اقای پدر برای من در باره مهم بودن تمیزی حرف زد و اینکه هر جا مردم رعایت نکنند چه جوری می شود و اگر رعایت کنند چقدر زیبایی درست می شود . کمی هم در باره جنگل حرف زدیم و این که در ختها را نباید شکست .

بعد به چالوس رفتیم  متاسفانه اینجا هم سا حل خیلی خیلی کثیف بود و ناراحت کننده بود . در چالوس یک جایی هست که اقای پدر و مادر خانمی کته کباب مورد علاقه شان را انجا می خرند  کته کباب را خوردیم و راه افتادیم به طرف تهران تا بعد از مرزن اباد مامان راننده بود و دو سبقت  خیلی خطرناک گرفت  بقول بابا : خطرآفرین رانندگی  کرد  تا بعد از تونل کندوان  انجا من هوس اش کردم  و اش خوردیم  تا ده کیلومتر  مانده به کرج ترافیک نشد اما همین ده کیلومتر نزدیک به یک ساعت طول کشید   ساعت ۱۰ خانه بودیم   این هم سفرنامه تند تند من   راستی کلی بدنم سوخته     

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 19:15 توسط سارا| آرشيو نظرات

دیشب حسین پسرخاله ام  چون خاله اینا اسباب کشی داشتند  شب خونه ما موند . من وحسین تا ساعت دو شب شیطونی کردیم و اجازه ندادیم کسی بخوابد . صبح حسین زود از خواب بیدارشد و همه را بیدار کرد . بعد اقای پدر وقتی به خانه امد با شیشه و خاک اره امد . او می خواست برای تا به تا یک خانه جدید بسازد . من ومادر خانمی به همراه همکارانش به تو چال رفتیم ساعت هشت ونیم شب برگشتیم .

 وقتی بر گشتم وااااااااااااای خانه جدید تا به تا امده شده بود یک خانه زیبا  بلند وشیشه ای .

آقای پدر منتظر مانده بود تامن خودم تا به تا را به خانه جدید ببرم . برایش خاک اره تمیز و نرم خریده بود . تا به تا در میان هیجان پاندا (حسین) به خانه جدید رفت . از وقتی انجا رفته خیلی شیطون شده و زبل زرنگ  . شب بابا ساعت یک ونیم رفتیم پارک تا من دو چرخه سواری کنم .

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 0:57 توسط سارا| آرشيو نظرات

دیشب حسین پسرخاله ام  چون خاله اینا اسباب کشی داشتند  شب خونه ما موند . من وحسین تا ساعت دو شب شیطونی کردیم و اجازه ندادیم کسی بخوابد . صبح حسین زود از خواب بیدارشد و همه را بیدار کرد . بعد اقای پدر وقتی به خانه امد با شیشه و خاک اره امد . او می خواست برای تا به تا یک خانه جدید بسازد . من ومادر خانمی به همراه همکارانش به تو چال رفتیم ساعت هشت ونیم شب برگشتیم .

 وقتی بر گشتم وااااااااااااای خانه جدید تا به تا امده شده بود یک خانه زیبا  بلند وشیشه ای .

آقای پدر منتظر مانده بود تامن خودم تا به تا را به خانه جدید ببرم . برایش خاک اره تمیز و نرم خریده بود . تا به تا در میان هیجان پاندا (حسین) به خانه جدید رفت . از وقتی انجا رفته خیلی شیطون شده و زبل زرنگ  . شب بابا ساعت یک ونیم رفتیم پارک تا من دو چرخه سواری کنم .

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 20:28 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم مامان خونه نبود .  به  اقای پدر صبح بخیر گفتم و سوال کردم : مامان کجاست ؟ اقای پدر گفت : مسابقه والیبال داشتند رفت سالن .

کمی دلخور شدم . ساعت ۱۲ مامان ودوستش امدند و اندازه یک هفته سالوادر دیدیم دوست مامان ساعت ۶ رفت من هم الان دایی جون اومده دنبالم با تا به تا دارم میرم بیرون .

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 20:37 توسط سارا| آرشيو نظرات

شب می خواستیم فیلم ببنیم اما اقای پدر گفت : تلویزیون خاموش کامپوتر تعطیل  تعجب کردم . اشاره کرد بیا بشین کنارم . من هم روی مبل کنار بابا نشستم ولی به حالت وووووووووووووولوووووووووووووو

خیلی جدی گفت : درست بشین  من هم نشستم . گفت میخام در ارتباط با اینکه مامان از دستت دلخوره با هم حرف بزنیم . میخای الان باشه یا بعدا ؟ گفتم الان . گفت : ببین باید بگی که برای اینکه مامان از ت کامل راضب بشه میخای چکار کنی ؟؟!!! گفتم نمی دونم یعنی چی ؟ !!!!!!

کمی توضیح داد و چند رفتار من را مثال زد . گفتم : خب سعی می کنم اول حرفهای مامان را گوش کنم اینجوری از من راضی میشه !!

اقای پدر گفت : اگر باز هم مامان ازت شکایت کرد چی ؟؟؟؟باید یک جریمه خودت مشخص کنی برای خودت !!!!!!!

من هم گفتم اگر مامان شکایت کرد جریمه ام این باشد که یک ماه تا به تا (همسترم) را بیرون از خانه نبرم .    اقای پدر به من دست داد ومن هم در حالی که بهش دست دادم گفتم : سلام علیکم  خسته نباشید   و همه خندیدیم

من می ترسم مامان باز هم ازم شکایت کنه  برای من دعا می کنید

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 20:34 توسط سارا| آرشيو نظرات

بعد از ظهر با مادر خانمی و پاندا (حسین پسرخاله ام) به پارک رفتیم . با تا به تا و پاندا کلی سر سره بازی کردیم .راستشو بخواید من بیشتر با تا به تا بازی کردم . روی چمن ها نشستیم  پاندا کفش هایش را ازپا در آورد و روی چمن ها شروع به بازی کردیم . واز روی سر سر های سیمانی پایین امدیم .

تا به تا از بازی ما استفاده کرد ورفت در یک سوراخ قایم شد و کلی دنبالش گشتیم .بعد به خانه خاله رفتیم همه ی وسایل را در کارتن گذاشته بودند اخر یک خانه بزرگتر خریده اند ومی خواهند جا به جا شوند . در اتوبان حسین به مادر خانمی گفت : خاله تند برو  یک کم پلیسی برو من خووووووشم میاد .بعد که مامان کمی تند رفت گفت : تند برید من حالم بد میشه بالا میارم .

خونه خاله با کامپیوتر بازی کردیم  .خاله شام گذاشت ومادر خانمی رفت دنبال اقای پدر و با هم برگشتند . در مسیر برگشت اقای پدر صدای ضبط را زیاد کرد و مامان و عزیز و من هم دست می زدیم .

دیشب ساعت ۲ خوابیدم . 

نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 20:14 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز بعد از ظهر ساعت ۱۲ به بعد تا به تا یک میهمان داشت . حسین پسر خاله ام برای دیدن تا به تا امد . تا وارد شد گفت : تا به تا کجاست  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و فوری رفت سراغ او

کلی با هم بازی کردیم . یک دفعه حسین جیغ کشید و گریه کرد مثل اینکه تا به تا خواست او را گاز بگیرد و همه خندیدیم . ساعت ۵ بود که خاله و بابای حسین امدند کمی نشستند و با اقای پدر و مادر خانمی حرف  زدند و هر کاری کردند حسین همراه انها نرفت و خونه ی ما ماند تا باز هم با تا به تا بازی کنیم .

بعد هم به همراه مامان وحسین وتا به تا به پارک رفتیم .    

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 13:55 توسط سارا| آرشيو نظرات

شب بعد از کمی ماندن در جشن کوچه با اقای پدر و مادر خانمی و دوتا از دوستان مادر خانمی به پارک پروراز رفتیم . انجا خیلی شلوغ بود و هوا خیلی عالی بود  زیر انداز پهن کردیم  و تا به تا هم همراه ما بود . کمی با تا به تا بازی کردم که چند نفر از بچه هایی  که انجا بازی می کردند دور تا به تا جمع شدند و می خواستند او را بغل کنند ونازش کنند من هم اجازه دادم که همه او را بغل کنند و ناز کنند .

بعد یک توله سگ خیلی خیلی ناز از خانواده ای دیگر برای دیدن تا به تا امد  اسم سگ بنجی بود و ۵ روزش بود خیلی ناز بود اما  به تا به تا نمی رسید .بعد همه بنجی را بغل کردند .

هندونه خوردیم و چایی و کلوچه و من ودوستانم رفتیم بازی  و اقای پدر و مادر خانمی و دوستاش با هم والیبال بازی کردند . ساعت نزدیک ۱ سد که خونه اومدیم .

این هم بنجی دوست تابه تا

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:7 توسط سارا| آرشيو نظرات

من ومامان وتا به تا (همسترم) به سالن والیبال رفتیم . این اولین دفعه است که او را با خود بیرون می برم . همه ی دوستای مامان از امدن تا به تا خوشحال بودند .

نگین بچه ی همکار مادرم هم امده بود . نگین از تا به تا می ترسید بعد من ونگین و بچه ها تابه تا را به طبقه ی پایین بردیم و تابه تا با من سر سره بازی کرد .

Spring and Easter II Spring 2 Smileys

شب هم در کوچه ما بچه های محل صندلی چیده بودند و کوچه را با نور و کاغذ خوشگل کرده بودند تا برای امام زمان جشن بگیرند . از غروب نشده یک نفر به جایگاه رفته بود و همش با ارگ اهنگ های خوشگل خوشگل می زد . شب هم کیک یزدی وشکلات و جشن بود و همه ی خانم ها واقایان کوچه کم کم به جشن می امدند . من واقای پدر کمی جشن را نگاه کردیم و به خانه رفتیم .

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 18:6 توسط سارا| آرشيو نظرات

مدتها بود که من یک حیوان مثل خرگوش یا گربه یا سگ یا لاک پشت می خواستم و تقریبا اقای پدر هم در خصوص لاک پشت یا خر گوش با من همراه شده بود و مادر خانمی اجازه نمی داد .

بعد از تمو م شدن کلاس نقاشی من از اقای پدر خواستم که یک همستر برام بخره . واون هم گفت باید بتونی با مامان به تفاهم برسی . با کلی قول دادن وتعد های فراوان از درست حرف زدن ومرتب بودن و ......قرار شد در اولین فرصت من یک رفیق جدید داشته باشم . و امرور سر انجام بعد از کلاس والیبال مامان به سعادت اباد رفتیم و یک همستر خریدیم از اماوز من درباره اون با شما حرف می زنم .   

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:45 توسط سارا| آرشيو نظرات

بعد از دو هفته بابا جون وعزیز تصمیم گرفتند بروند و من خیلی دلخور شدم رفتم تو اتاق وبه آقای پدر گفتم . عزیز و بابا جون چرا می خواهند بروند ؟ مگر  اونجا چکار دارند ؟ تازه تابستونه همه جا تعطیله

من نمیخام بروند . اقای پدر گفت من حرفاتو بهشون میگم اما خودت هم بگو . و من همه ی اینها را به عزیز گفتم .اما اون خندید و من را بوسید وگفت عروس هام تنها هستند و دیگه باید بروند .

مادرم برای بین راهی  مادر بزرگ وپدر بزرگم شامی درست کرد و بعد از یک روبوسی ناراحت کننده انها به جنوب رفتند . و من خیلی دلخور وخونه ساکت شد . 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:40 توسط سارا| آرشيو نظرات

خونه ی عمو مهدی که بودیم باباجی تهران وعزیز تهران و حسین پسر دایی با خانمش هم بودند ساعت ۱۱ بود که صدای بوق های متوالی اعصاب همه رو به هم ریخت / عمو مهدی که میزبان بود وباباجی از ماشین هایی که بوق می زدند خواستند بوق نزنند . دو ماشین در کوچه ای تنگ شاخ به شاخ شده وهردو با بوق به یکدیگر می گفتند که شما عقب برو تا من رد شوم البته یکیشون بیشتر کوچه رو اومده بود وعقب رفتن براش سخت بود .عمو از راننده ای که اول کوچه بود خواست که یک متر عقب برود تا اون یکی رد شود اما جوان راننده که می گفتند چیزی هم خورده بود گفت امکان نداره و بوق میزد باباجونمن ازش خواست که حالا که عقب نمیره بوق نزنه اما اون حرف زشتی زد و با قفل فرمان به بابا جون حمله کرد و دوستش هم به دفاع از او حمله کرد و عمو مهدی که بنده خدا اصلا اهل دعوانیست و استاد دانشگاه است وارد معرکه شد و ظرف چند ثانیه دوستان جوان بی ادب با چوب ومیله به بابا جون و عمو مهدی حمله کردند که حسین و اقای پدر هم که دیدند هیچ کس وساطت نمی کند وارد معرکه شدند و به دفاع از عمو مهدی و باباجون پرداختند خیلی وحشتناک بود مهمونی عزیز وباباجونم به یک صحنه بد تبدیل شد زن ها جیغ می کشیدند و تعدا انها بیشتر وبیشتر شد .مدتی گذشت تا   ۱۱۰امد و همه را به کلانتری بردند . ننه جون که حالش بد شد و ۸۵سال سن دارد با اقای پدر و اورژانس به بیمارستان برده شد . وقتی اقای پدر بیمارستان بود همه از جنگیدن بابایی تعریف کردند و من خوشحال شدم . وقتی که اقای پدر امد شام خورد وشب که گفتم همه از تو تعریف کردند خندید و گفت دعوا کار خوبی نیست اما اگر به باباجون کمک نمی کردیم ممکن بود اورا بکشند یا اتفاق بدی بیفتد و گفت من از پدر و مادرم یعنی باباجون وعزیز من خیلی خجالت کشیده که این اتفاق افتاده است عمو مهدی وزنش هم خیلی از باباجون وعزیزم عذر خواهی کردند .  

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:35 توسط سارا| آرشيو نظرات

با عزیز تهران و عزیز جنوب وباباجون ومادر خانمی و اقای پدر به پارک نهج البلاغه رفتیم . غروب بود و هوا عالی و پارک خوش وخرم وشلوغ و عمو مهدی عموی مامان هم برای شام باباجون وعزیز را دعوت کرده بود . من قبل لا مادر خانمی به سینمای چهار بعدی رفته بودم ولی بااقای پدر نه از او خواستم به سینما برویم مدت فیلم ۱۵دقیقه بود او قبول کرد و جدا شدیم . خیلی حال داد بخصوص وقتی مار زهر می ریخت وصورت ادم خیس اب می شد یا موشهایی که در فیلم فرار می کردند از زیر صندلی ها هم به پا برخورد می کردند . بعد به منزل عم مهدی رفتیم

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:19 توسط سارا| آرشيو نظرات

یادتون هست عاقد شدن اقای پدر را ؟

امروز باباجون می خواست مو هاش کوتاه کنه و از اقای پدر خواست تا دستی به موهایش بکشد .

اقای پدر هم که خوشو همه فن حریف میدونه دست بکار شد و من هم با هیجان نگاه میکردم . اقای پدر برای رفاه بابا جون صندلی کامپیوتر را گذاشت و روزنامه اورد و قیچی و ماشین اصلاح را اورد و مشغول شد . صحنه جالبی بود من تا حالا بابای ارایشگر ندیدم . مادر خانمی هم ذوق کرده بود و از شوهر ارایشگر عکس گرفت . باور نمیکنید نتیجه افتضاح شد بیچاره اقا جون می خواست اصلاح کند کچل شد .

اقای ارایشگر به تشخیص خودش بدون قیچی همه ی موهای اقاجون را زد و عزیز هم  با دلخوری و خنده گفت : اخه این چه ارایشگری که تو کردی تیپ شوهرم را به هم زدی و کچلش کردی

کلی خندیدیم 

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:15 توسط سارا| آرشيو نظرات

تقریبا یک ماه بصورت منظم ما مهمان داشتیم البته مهمانها تغییر می کردند . که مهم ترین انها باباجون و عزیزم بودند . اقای پدر عزیز و بابا جون را به دکتر قلب کلیه ارتوپد داخلی چشم برد و ازمایشات کامل وسونوگرافی و عکس از انها گرفت و خلاصه به روش هرسال یا هر دوسال یکبار انها را چک اپ کرد و مانند سال قبل مشکل فقط چشم عزیز جون بود که اب مروارید اورده و او علی رغم اصرار های اقای پدر جهت عمل گفت هر موقع خودش تشخیص داد تن به عمل می دهد . یک کار جالب این بود که :

اقای پدر چشم سالم عزیز را مانند دزده ای دریایی بست و به او گفت برو قندان را پیدا کن یا راه برو اقای پدر می خواست به عزیز بگه که شما با یک چشم فقط میبینید اما نتیجه جالب بود : عزیز مانند قرقی هر کاری که اقای پدر می گفت انجام داد و این نقشه هم برای راضی کردنش به عمل نقش بر اب شد.

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:8 توسط سارا| آرشيو نظرات

اما اینکه چرا عزیز جون من با ۷۵ سال سن تر جیح داد بمونه خونه و پارک نیاد بخاطر این بود که می خواست ادامه سالوادر را ببیند و خوشبختانه هیچ کس درست حدس نزده بود . اما یک هدیه خاص که تقدیم میشه به کسی که از ماندگار بودن برخی چیز ها برای همیشه در دل ها  حرف زده بود . مثل مزه اولین روز مدرسه رفتن که برای همه میمونه . 

هدیه خاص هم دوست دارم است که تقدیم می شود به او

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 15:0 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:14 توسط دختر و بابا

تیر 89

خب بعد از  عروسی دایی دو نفر از عمو ها با بچه هایشان یک روز بعد از ما خدا حافظی کردند وبه شمال و بعداز آن به همدان رفتند تا کم کم به سمت جنوب و خانه بروند . اما باباجون وعزیز وعمو هادی بابای دنیا و مونا به زیارت امام رضا ع رفته بودند و امروز به تهران امدند . بعد از اذان مغرب من وآقای پدر و عمو ودنیا و مونا و زن عمو به پارک رفتیم .  من و دنیا سرود ما فرزندان ایرانیم و شعر های کتاب های درسی را بلند بلند خواندیم . دو چرخه سواری کردیم و روی چمن ها کلی غلط زدیم . بابا جون و عزیز همراه ما به پارک نیامدند.

اگر گفتید چرا ؟؟؟؟به همه ی کسانی که جواب صحیح دهند هدیه داده می شود

جواب در ادامه مطلب و روز دوشنبه برای همه کسانی که پاسخ بدهند رمز فرستاده می شود. 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 1:12 توسط سارا| آرشيو نظرات

خب اول اینکه دیروز با مادرخانمی ودوست مامان به پارک پروراز رفتیم ووالیبال بازی کردیم .

اما عروسی: من برای عروسی دایی خیلی خوشحال بودم و هرروز که می گذشت به بابا می گفتم چند روز مانده؟ وقتی عمو ها وپدر بزرگ و عزیزم به تهران امدند دیگه مه چیز بوی عروسی میداد .

روز عروسی زن عم من را با اجازه از اقای پدر کمی ارایش کرد و بعد با اقای پدر به خانه پدر بزرگ رفتیم تا اگر کاری هست اقای پدر انجام دهد . قبل از رفتن اقای پدر از عمو وزن عموخواست  کنار هم بنشینند تا برای خواندن عقد تمرین کرده باشد . انها استقبال کردند و اقای پدر خطبه خواند که عموی دیگر وسط خطبه حرف زد و اقای پدر بدون خنده و جدی گفت : این مردک را به بیرون هدایت کنید و همه خندیدیم .

اقای پدر یک کت وشلوار سورمه ای براق و کروات ست شده با خط های سفید و من لباس مجلسی که از قبل اماده کرده بودم به تن کرده و به خانه بابا چون رفتیم . بعد به باغی که محل جشن بود رفتیم و عروس وداماد امدند تا مراسم عقد برگزار شود اقای پدر در میان سکوت خانم ها و اقایان و در حالی که مادرخانمی وخاله ها توری را بر سر عروس گرفته بودند و قند می سابیدند خطبه عقد را به خوبی خواند و دفتر بزگی که همراه داشت هیچ شک وشبهه ای برای عاد بودنش بجا نمی گذاشت .

بعد از عقد کم کم مهمانان رسیدند و من و دنیا دختر عمو و حسین پسر خاله ام در باغ نیلوفر ابی به بازی ورقص وشیطونی مشغول شدیم .

باغ نیلوفر آبی خیلی با حال بود و ورودی ان با پله های زیاد که یک جوب اب باریک از وسط پله هایش رد می شد وباد کنک های زیاد و فرش قرمر ان را زیاد زیبا کرده بود .من و دختر عمویم دنیا سکه ها را در اب می گذاشتیم و بر می داشتیم و آقای پدر ومادر خانمی هم که سرگرم مهمانان بودند مزاحم ما نمی شدند .

بعد از اب بازی با دی جی و اهنگ هایش رقصیدیم و بعد مادر خانمی به من گفت به اقای پدر بگو تا اهنگ کردی شود و بلافاصله شد و من ومادر خانمی وزن عمو ها و دختر عمو و عمو ها رقصیدیم ومادر خانمی  به خانم هایی که بلد نبودند یاد داد و تقریبا صف درست شد . اما موقع رقص سه پا اهنگ قطع شد .

بعد گلریزون شد و اقای پدر ۲۰۰۰۰۰تومان و باباجی ۵۰۰۰۰و عمو ها هم هرکدام ۵۰۰۰۰تومان واقای شمسایی دوست بابایی ۱۰۰۰۰۰  هدیه به داماد دادند .

بعد از نوشیدن شربت و صرف میوه و خوردن بستنی  میز های غذا چیده شد و با چلو گوشت وباقالی پلو و مرغ وبوقلمون و جوجه  وژله ونوشابه ودوغ سارا  از مهمانان پذیرایی شد من فقط جوجه و دوغ سارا خوردم .

راستی اقای پدر هم عاقد و هم ساقدوش داماد بود .البته بعد از عقد به خانه رفت تا پدر بزرگم را به باغ بیاورد وبرای ساقدوشی کت وشلوار قهوه ای و پیراهن قهوهای و کروات قشنگی داشت و مادر خانمی هم بهش گفت چقدر قهوه ای بهت میاد .

بعد از شام کاروان عروس از اتوبان نیایش و کردستان عبورکرد و از پل حافظ گذشت تا به خانه عروس بروند ماشین عروس ۱۸۰سرعت میرفت وباعث شد که در چهارراه زرتشت آقای پدر داماد را کمی دعوا کند البته خودش هم دست کمی از داماد در سرعت رفتن نداشت و حتی نزدیک بود بالای پل حافظ به نرده های پل برخورد کند.  وقتی به خانه عروس خانم رسیدیم عمو عباس که مسئول گوسفند بود دیر رسید و تا رسیدن او در کوچه همه با صدای سیستم های ماشین می رقصیدند وقتی عمو رسید همه برای او دست زدند او هم در میان تشویق  گوسفند زبان بسته را به سرعت سر برید و همه به خانه عروس رفتیم و دی جی دوم تا ساعت دو ونیم شب میهمانان را سرگرم کرد و خسته و خواب الود ساعت سه به خانه امدیم .

من ازدواج عمو قاسم عزیزم را با خانم خوشگلش به هردوشون تبریک میگم .

امروز هم با مادرخانمی به دیدن دوستش رفتیم . 

 شاید فردا  برخی عکس های عروسی را برایتان گذاشتم باید اقای پدر اجازه دهد احتمالش کم است .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 3:43 توسط سارا| آرشيو نظرات

چند روزی بود که خونه ما حسابی به هم ریخته شده بود . و همه ی وسال را در گوشه ای جمع کردیم و من ومامان نزدیک بیست روز تقریبا تمام وقت خونه ی بابا جون بودیم . اقای پدر هم مشغول انجام برخی تعمیرات تو خونه ورسیدگی به کارگر وبنا و نقاش و کابینت کار و...بود . تو این مدت رابطه من با شما قطع شده بود و دلم برای وبلاگم تنگ .

هرچه بدقولی های کابینت کارو نقاش و سرامیک کار باعث شد تا برنامه تعمیرات طول بکشد اما به هر حال تمام شد اما در طول این مدت چی شد:

اول : دایی عزیزم قاسم و عروس خوشگلش به شدت مشغول اماده کردن خودشون برای ازدواج بودند .

دوم : من حسابی دو چرخه سوار ماهر شدم و تقریبا هر روز روزی یک ساعت اجازه دو چرخه سواری داشتم .

سوم : تمام تلاش بابا برای اینکه تعمیرات زود تمام شود و به مهمان نخوریم بی فایده بود و دوست مامان از خوزستان در حالی که خونه اصلا مناسب نبود به تهران امدند و به ناچار انها را به خانه بابا جی بردیم .

چهارم : با دوست مامان و علی اقا شوهرش و زهرا دخترشون یک مسافرت به شمال رفتیم و خیلی خوش گذشت . بابا ومامان هم یک قایق دو نفره پدالی را اجاره کردند و تا جایی که تو نستند از ساحل دور شدند . وقتی بر گشند علی اقا پرسید چطور بود ؟ بابا گفت : بهترین فضا برای غیبت کردن وسط دریاست و همه خندیدند .

پنجم : همه مشغول اماده شدن برای عروسی هستند و این روز ها صحبت از رنگ مو و خرید لباس و ....زیاد شنیده می شود

ششم : بعد از رفتن علی اقا خونه تقریبا اماده شد اقای پدر دو کارگر نظافتچی گرفت و همه ی کار ها را حتی نصب پرده و...را انجام داد من ومامان وارد یک خونه کاملا تمیز شدیم .

هفتم : بعد از رفتن دوست مامان بلافاصله عمو مهدی و حمد با عارف وعرفان وعاطفه و حمید رضا از خوزستان امدند و این روز ها  مهمونی خوب وعالی است .

هشتم : عمو ها تا روز عروسی هستند . بعد شاید با هم به شمال رفتیم .

نهم : در اخرین لحظات عروسی بابا جون به اقای پدر گفت خطبه عقد دایی را در باغ شما باید بخوانی

اقای پدر حسابی غافلگیر شده است.

دهم : باباجون و عزیز و عمو هادی و دنیا و مونا و زن عمو برای عروسی خودشون را به تهران رسانده اند و همه اماده مراسم عروسی هستند .

یازدهم : عروسی برگزار شد و منتظر گزارش من باشید.    

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 14:13 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:12 توسط دختر و بابا

خرداد

یک یا دو روز از کارنامه گرفتنم نگذشته بود که با آقای پدر و مادر خانمی برای خرید دو چرخه راه افتادیم . اول قرار بود به باغ فیض برویم اما در میان راه مادر خانمی گفت : به گمرک برویم . گمرک در جنوب شهر قرار دارد . برای رسیدن به انجا از تونل تو حید که خیلی خیلی طولانی است رد شدیم . به گمرک که رسیدیم بار کردنی نبود هر جا نگاه میکردی دوچرخه بود . خلاصه من یک دوچرخه سفید انتخاب کردم. با بوق و وسایل اضافی شد ۸۵۰۰۰تومان .

خوشحال وخندان دو چرخه را آوردم و به پیشنهاد مادر خانمی به جمهوری رفتیم . در خیابان جمهوری پشت چراغ قرمز یک نیسان جلوی چشم پلیس از عقب به ماشین ما زد خیلی چیزی نشده بود فقط یک طرف سپر از جا کنده شد و بابایی به اون اقا گفت بروید .

بعد مادر خانمی دنبال یک ساعت گشت ساعتی را پسندید اما چون فروشنده هیچ تخفیفی نمی داد نخرید . مادرم همیشه اینجوری است از فروشنده هایی که یک کلام هستند خرید نمی کند .

جای پارک که پیدا کردیم آقای پدر گفت دو چرخه را می برند و چون در صندوق عقب هم جا نمی شد فرصتی شد تا من با دوچرخه در خیابان شلوغ جمهوری دو چرخه سواری کنم .

بعد به پاساژ پردیس رفتیم و یک میز برای تی وی خریدیم . شب ساعت ۱۰ شده بود که به خونه رسیدیم. 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 10:53 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم و با مادر خانمی به مدرسه ر فتم . خانم معلم عزیزم و نماینده مادر ها اماده بودند تا کارنامه هار ا به ما بدهند . کارنامه را گرفتم و خانم معلم عزیزم را بوسیدم . خانم شکوری دوست دارم .

بعد با سنگک تازه به خونه امدیم از لای در کارنامه ام را به اقای پدر نشون دادم ذوق کرد ومرا بغل کرد بدون اینکه کارنامه را از پاکتش بیرون بیاره من را بوسید و گفت :این بخاطر زحمت هایی که کشیدی کارنامه ات هر چی باشه دوسش دارم چون میدونم زحمت خودت را کشیدی . خیلی کیف کردم .

 بعد کارنامه را باز کرد تمام بیست . دست زد و مثل فوتبالی ها با هم بالا و پایین پریدیم و خو شحالی کردیم . من بلافاصله گفتم جایزه دو چرخه میخام .

قرار گذاشتیم تا اخر هفته من دو چرخه بخرم . صبحانه خوردیم و من ومامان به سالن والیبال رفتیم قرار شد بچه ها به استخر بروند آقای پدر از من قول گرفت قسمت کم عمق بمانم اما چون تعداد زیاد بود استخر به هم خورد .

ظهر که برگشتیم کمی میوه و میگو پلو برداشتیم و به استخر رفتیم نزدیک ساعت ۶ بر گشتیم .  بعد اقای پدر رفت تا ببیند قیمت دو چرخه چطوره .

وقتی بر گشت گفت از ۹۱ هزار هست به بالا . این شب ها همش خواب دو چرخه می بینم . خوب شد اقای پدر هنوز از دو چرخه قدیمی من حرفی نزده .

این روز ها همش منتظره

نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 1:12 توسط سارا| آرشيو نظرات

با رمز به ادامه مطلب  بروید
:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 0:23 توسط سارا| آرشيو نظرات

مهمونی :

آرین کو چولو

محسن و مو تورش

من و منیر :

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 10:27 توسط سارا| آرشيو نظرات

دیشب من خونه ی باباجون خوابیدم . ظهر مادر خانمی امد وبا هم به خانه بر گشتیم . آقای پدر از من پرسید به نظرت حرف یا حرکت نامناسبی انجام دادی یا با منیر دعوا کردی که عمو مهدی اونجوری گفت : من هم گفتم از عمو مهدی ناراحت شدم ولی هرچه فکرکردم به یاد نیاوردم که چکار کردم .

بعد مشغول بازی شدم و کتاب خواندن . بعدازظهر باد خیلی شدیدی امد . بعد از ان باد من یک لباس ورزشی صورتی و اقای پدر مشکی پوشیدیم و رفتیم در پارک پشت منزل تا غروب دویدیم . من حرکات ورزشی که از مادر خانمی بلد شده بودم را انجام دادم واقای پدر هم انجام می داد . وقتی به خانه امدیم مادر خانمی اب طالبی اماده کرده بود . اقای پدر گفت : فکر کنم بهتره دیگه من و سارا برویم بدویم وشما در خانه باشید تا همیشه اینجوری پذیرایی کنید !!  مادر خانمی هم گفت : به همین خیال باشید و همه خندیدیم . شب هم من ومادر خانمی به عیادت خاله رفتیم که مسموم شده است .   

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 0:40 توسط سارا| آرشيو نظرات

خب خدا را شکر امتحانات سارا هم تموم شده . سارا اخرین امتحانشو که داد اومد و به من گفت : خب کپلی الان دیگه ازاد شدم دلم میخاد تا هشت یا نه یا ده یازده یاتا هر وقت بخام بخوابم به سارا گفتم : بابا میخای همش بخوابی؟ نمیخای کلاس ثبت نامت کنم ؟ او هم گفت شنا و موسیقی میخام برم.

 گفتم : تو ومامان مثل مر غ ابی هر روز استخر هستید.شنا مثل همیشه هفته ای یکی دو روزبا مامان بروو بجای اون موسیقی وزبان و نقاشی ثبت نام کن . قرار شد موسیقی وزبان در آموزش گاه های مطرح باشد و نقاشی در فر هنگسرای نزدیک خونه . در خصوص کلاس زبان هم نکته ای هست که اکثر پدر و مادر ها با من شاید موافق باشند که  آموزشگاه های مشهور  فقط شعبه ی مرکزی کارایی داره مثلا من سارا  را به یک شعبه کیش در اریاشهر بردم و بعد از کلی زحمت و رفت وامد وهزینه به حداقل انتظارمان نرسیدیم . سارا ذاتا نقاشیش خوب است و به کلاسش هم علاقه دارد .

بگذریم : سارا و مادرش از عیادت دوست مامان بر گشته بودند . بعد از مدت کوتاهی خانم گفتند راستی تصادف کردم . بدون اینکه سر از برگه های که تصحیح میکردم بردارم گفتم اینکه تعجب نداره کارته  !

گفت: این دفعه باور کن نه سرعت رفتم نه چراغ قرمز رو رد کردم و نه عدم رعایت فاصله و نه لایی کشیدم . دو جوان به ماشین من زدند و فرار کردند من هم انها را تعقیقب کردم و تعقیب و گریز مان ادامه داشته تا انها در یک کو چه گیر انداختم . پیاده که شدم انها دوباره با مهارت خاصی فرار کردند . شماره ماشین را هم برداشته بود . گفتم مهم نیست میری داد گاه شکایت می کنی هویت ماشین مالک و ادرس اون مشخص میشه بعد به علت فرار کلی اذیت میشه . الان هم فعلا مشغول پیدا کردن فراری ها هستیم .

جمعه:

 ظهر هم با سارا و باباجی و دایی ها به میهمونی رفتیم . نزدیک به ۵۰نفر از فامیل مامان هم بودند . سارا کلی با حسین و ارین کو چولو بازی کرد . عمو مهدی هم به محض ورود به مجید گفت :به سارا بگو به منیر دست نزند . من فکر کردم منیر بیماره بجای مجید سارارا صدا زدم وگفتم: سارا جان منیر مریضه عمو میگه فشارش نده دست هم بهش نزن . اما عمومهدی وسط حرفم اومد وگفت: منیر مریض نیست می ترسم مریض بشه . نوع صحبت عمو مهدی تا مدتی منو به هم ریخت .  بهتر بود عمو مهدی از قبل به منیر می گفت: داریم مهمونی اگر سارا بود با او بازی نکن.هر چند دنیا ی بچه ها دنیای خاص خودشان است خیلی نمیشه با نگاه بزرگانه به اون نگاه کرد. به هر حال حوالی ساعت دو مادر خانمی که در همایشی شرکت کرده بود رسید و کمی خیال من از بابت سارا راحت شد . میزبان کلی خودشو به زحمت انداخته بود و مرغ و ماهی و چلو گوشت ودو نوع دلمه و انواع ژله وسالاد تدارک دیده  بود من به مادر علیرضا گفتم: اگر می دونستیم اینقدر خودتون رو به زحمت اندا ختید نمی اومدیم و مادر خانمی گفت : اگر می دونستیم اینجوریه شام وصبحانه نمی خوردیم . بعد ازناهار هم با عمو مهدی  از دانشگاه و مسایل روز حرف زدیم و بعد هم محسن با موتور حرفه ای و مخصوص پیست در کوچه همه رو سرگرم کرده بود و به ترتیب حسین و غلام و احمد وقاسم موتوراورا تست کردند و دوری زدند من ومجتبی هم فقط نگاه می کردیم . ساعت بیشتر از چهار بود که با دایی قاسم ودایی علی و باباجون به سولقان و ساختمانی که اخرین کار ها را انتظار میکشه رفتیم  . بر گشت ترافیک خیلی زیاد بود و تا ساعت یک ونیم شب خونه ی بابا جی سارا بودیم. 

نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 11:18 توسط سارا| آرشيو نظرات

 

 

کادوی من به دایی

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 13:17 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز سارا و مادر خانمی به مدرسه رفتند .سارا از امتحان دیکته  راضی بود. اما نرم نرمک به من حالی کرد که احتمالا ریاضی رو بیست نمیشه من هم گفتم اگر فکر میکنی همه ی زحمتت رو کشیدی اشکالی نداره . ظهر من کمی خوابیدم و وقتی بیدار شدم به ماهی بابا پیشنهاد دادم با هم به ورزشگاه برویم و بازی پرسپولیس را از نزدیک ببینیم همزمان مادر خانمی هم گفت که سارا با او به خرید بروند اخه تولد دایی علی سوم خرداد ه وباید چیزی براش تهیه  می کردند . دخترم ترجیح داد با اقای پدر باشد .مادر خانمی از ما خداحافظی کرد تا یک سر به عزیز بزند و بعد با دوستش به خرید بروند . من ودختر هم مشغول تست لباس های مختلف شدیم تا بلکه ظاهر ی کاملا پسرانه برای ماهی جور کنیم تا یگان های ویژه پلیس مانع حضورش نشوند. اخرین بار بازی ایران و چین با التماس تو نستم سارا را به ورزشگاه ببرم این هم از شرایط خاص مملکت ماست که زن ودختر بماند دختر بچه ۷ساله هم نمی تونه وارد ورزشگاه شود . بقول دوستی اخه این هم مملکته که ما داریم . بگذریم قرار گذاشتیم سارا سعید باشد تا بتونیم از بازرسی سه لایه ورزشگاه عبور کنیم.در خصوص لباس به توافق رسیدیم وبا کلاه حصیری وعینک آفتابی و خرید چیپس و تخمه و بیسکویت و تی تاپ و آب و نوشمک ساعت ۴ دو ساعت زودتر راه افتادیم . بعد از ده دقیقه به ورزشگاه رسیدیم.  شلوغی جمعییت تا حدی بود که بجزیک نفر از یگان ویژه هاکه پرسید تو دختری ویا پسر کسی ممانعتی از ورود بعمل نیاورد هر چند ما هم خود را به نشنیدن زدیم با تهیه دو بلیط وارد فاز دوم بازرسی شدیم  در این قسمت مانع ورود اب و نوشمک ها می شدند و حجم انبوهی از بطری های اب روی هم جمع شده بود با زبان بازی نوشمک ها را همراه خودوارد ورزشگاه کردیم . از ترافیک و حجم ورودی جمعیت معلوم بود که در طبقه اول جا یی نداریم بنابراین به طبقه دوم رفتیم وانجا هم به دشواری جا یی گیر اوردیم و نشستیم . چون ورزشگاه کاملا قرمز و پر شده بود برای سارا جذابیت و هیجان زیادی داشت . سارا از موج مکزیکی خیلی خوشش امد و تو قع داشت همه فوتبال را رها کنند و فقط موج مکزیکی درست کنند . او از فاصله دور دایی را خوب تشخیص می داد و می گفت بابا بگو همه بلند بگند دایی بیا اینجا. به هر حال در ورزشگاه من ودختر کلی هیجان تخلیه کردیم وانرژی مثبت ۱۰۰۰۰۰نفر هم به ما رسید و ساعت حول وحوش نه ونیم شد که از ورزشگاه بیرون امدیم . در مسیر هم خیابانها در تصرف پسران قرمز در امده بود و همه با پارچه و کلاه و شال قرمز وصدای زیاد ضبط شادی می کردند .سارا هم با شیطانک قرمزی که همراهش اورده بود در حالیکه روی در ماشین نشسته بود و نیم تنه بیرون از ماشین بود با صدای ضبط ماشین شادی می کرد ما دو دستمال سفید هم به برف پاکن ها نصب کردیم و انها را به حر کت در  می آوردیم . به علت ترافیک شدید مسیر ده دقیقه ای را یک ساعته به سوی خانه طی رسیدیم . بلافاصله ابی به سر وصورت زده و به جشن تولد رفتیم خانواده عروس دایی و دایی قاسم و زنش و خاله و حسین اقا هم بودند . شام و شیرینی و تولد هم با جشن شادی شامگاهی امیخته شد عزیز دلمه مرغ شکم پرو میگو و مرغ سوخاری اماده کرده بود شیرنی خانگی هم پخته بود . سارا قبل از رفتن به ورزشگاه برای دایی علی یک کاردستی ساخت که مورد استقبال و تحسین  همه ی میهمانان قرار گرفت . اکنون سارا بعد از یک روز خیلی خوب در منزل بابا جونش خوابیده و من روز نگارش را ثبت کردم . این هم چند عکس از امروز

نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 3:0 توسط سارا| آرشيو نظرات

 

نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 23:58 توسط سارا| آرشيو نظرات

من امتحان ریاضی را دادم فکر کنم نزدیک به بیست شوم . از مدرسه ی  خودم به مدرسه مادر خانم رفتم . به مادر خانمی گفته بودم که وارد کلاس او نمی شوم . اما اولین نفر به کلاس رفتم .

بعد به خانه بابا جون رفتیم . من شب خونه ی بابا جونم خوابیدم . فردا امتحان دیکته دارم . یک دیکته از لغت ها پنج صفحه ای مادر خانمی گفته است. کلی خودم تمرین کردم . امشب هم بعد از اینکه از مرکز خرید بوستان بر گشتم اقای پدر یک دیکته سه صفحه ای به من گفت . خدایا کمک کن فردا دیکته بیست شوم ابوالحسن صدیقی را اشتباه نوشتم آقای پدر ۱۹ داد .

سارا نوشت

نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 23:49 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:11 توسط دختر و بابا

امروز تهران را غبار سنگینی گرفته بود. ما که بالا تر هستیم شاهد بارندگی خوبی بودیم و به یک باره هوا فوق العاده زیبا شد . ساراو مادر خانمی به خونه ی خاله رفتند اما خاله با دوستاش اصفهان رفته بود . در حالی که نم نم باران می بارید ما هم تصمیم گرفتیم برویم ورزش .من یک دست گرمکن مشکی و قرمز سارا یک دست گرمکن سفید و مادر خانمی هم یک دست گرمکن مشکی پوشیدیم و به پارکی در حاشیه شمالی ستاری رفتیم .

 اول کمی راه رفتیم بعد با مربی گری مادر خانمی حرکات کششی انجام دادیم و سرانجام دویدن شروع شد . سارا هم همراه ما می دوید لحظات خیلی فرح بخشی بود . سارا چندبار زمین خورد . بعد از دویدنها دوست مامانی و خواهر وشوهرش هم امدند . کمی هم نشستیم و چایی و موز و شیرینی کشمشی خوردیم .

 ساعت ۱۱و نیم شد که به خانه بابا جون امدیم . دایی قاسم وزن دایی هم امدند و لوستری رو که برای منزل نو خریده بودند را دیدیم ساعت یک شد به خانه امدیم . الان هم من شیر گذاشته ام روی اجاق و می خواهم ماست درست کنم . 

 راستی سارا امروز یک مرور به کتاب ریاضی داشت . و در کوچه ی باباجون نیروهای انتظامی به تعداد زیاد با بنز و موتور های فراوان امدند و نزدیک به دو اتوبوس از فعالین شرکت های هرمی را در یک ساختمان دستگیر کردند . تعداد دستگیر شده ها انقدر زیاد بود که با دو اتوبوس انهارا همراه خود بردند . کاش بجای نفرات معمولی که به امید سودی فریب خورده اند سراغ سر شاخه های اصلی و نفرات اول این شر کتها هم بروند .

نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 2:20 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز آخرین روز مدرسه من بود . واقعا خوشحالم که دیگه مدرسه نمی رم . امتحان می دهم و به خانه می ایم . خیلی حال می دهد . من د لهره امتحان ندارم . امروز در مدرسه یکی از دوستانم زردالو اورده بود  من و ان یکی دو ستم بنام مهدیس  برای او شعری ساختیم. شعرمان این بود .زرد

زردالو زرد زرد الو   گروه شفتالو

خدایا به من کمک کن همه ی نمر اتم بیست شود . بابا قول یک دو چرخه داده است .

سارا نوشت

نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:59 توسط سارا| آرشيو نظرات

دیروز از خواب که بیدار شدم باقالی هایی که با خانواده عزیز پاک کرده بودم را بار گذاشتم .

بعد صبحونه خوردم . اقای پدر یکی از کار های من در منزل را بخار کشی کف خونه اعلام کرده و برای این کار از او هم خواستم تا به من کمک کنه . کمی طول کشید و در طول این مدت ماد خانمی با دوستش تلفنی حرف می زد . وسط های کار من از بابایی بخاطر اینکه در کارم زیاد ذخالت می کرد قهر کردم و بیچاره اقای پدر تنهایی کار را انجام داد . خیلی دلم می خواست برگردم و کمک کنم اما آقای پدر هم در قهر بودن جدی شده بود . بعد از اینکه کار اقای پدر تموم شد .از من خواست تا وسایل بخار شو را در جایش بگذارم من هم فرصت را خوب دیدم وگفتم . خیلی ببخشید من با شما قهرم . و اقای پدر وسا یل بخار شو را سر جایش گذاشت و در حالی که روبروی من نشسته بود گفت : فکر کنم خیلی دلت می خواست برگردی کمک کنی . در حالی که تعجب خودم از اینکه چگونه از دل من خبر دارد را قایم می کردم با جدیت گفتم . نه خیر هم . اقای پدر گفت : خوب شد باهات اشتی نکردم باید یاد بگیری و بدونی بعضی وقتها وقتی بی دلیل قهر می شوی ممکن است که طرفی که باهاش قهر کردی به میل شما اشتی نکند و آن وقت بد می شود . من هم گفتم : خب اون موقع خیلی باهاش قهر می کنم . اقای ژدر در حال که می خندید گفت : خدا ییش غرورت اجازه نداد اشتی کنی درسته ؟؟ و من هم گفتم : نه خیر هم شما گفتی همه ی کف را شما بخار بکش اما همش خودت انجام میدادی و قهری را ابا اقای پدر ادامه دادم .

نزدیک ظهر بود سرگرم کارتون بودم که اقای پدر به اتاقم امد و گفت : عمرا من بتونم با گلم قهر کنم و من هم باصدای بلند گفتم : دیدی غرورت اجازه داد اشتی کنی و هر دو همدیگر را در اغوش گرفتیم و کلی خندیدیم . من بهترین بابایی را دارم ازش پرسیدم بابایی دست خودمو بکشم برات یا سیب نقاشی کنم؟ . او هم بدون مکث گفت : سیب من هم بهترین سیب رسیده را برای بهترین بابا نقاشی کردم

سارا نوشت

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 19:50 توسط سارا| آرشيو نظرات

در بوستان گفتگو یک سفره خونه سنتی هست . سارا این سفره خونه رو بخاطر اینکه کنارش یک حوضچه بزرگ اب هست و مرغابی ها و اردک ها در اب تخم می گذارند وتخم ها روی اب شناور هستند خیلی دوست داره  .به همین علت هر وقت هوس پیتزا می کنه باید بریم اونجا . یه شب وقتی به سفره خونه رفتیم یک گروه از ژاپنی ها هم میز  تخت کناری ما نشسته بودند و با هیجان می گفتند و می خوردند و می خندیدند. انها خیلی شاد بودند .اما تخت هایی که خانواده های ایرانی بودند تقریبا ارام بودند.  سارا هم گاه به گاه با انها می خندید . من دیزی خوردم سارا و مادر خانمی هم پیتزا . سفره شده بود تقابل مدرنیته و سنت .راستی سارا و مادر خانومی چایی اونجا را هم بخاطر استکان های کمر باریکش خیلی دوست دارند . 

بابا نوشت

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:35 توسط سارا| آرشيو نظرات

صبح با اینکه تعطیل بود کمی زود بیدار شدم . صبحانه نان و پنیر و گردو بود من گفتم خامه می خواهم آقای پدر گفت: عسل و کره و حلوای ارده و تخم مرغ هم هست میتونی بخوری.با اشاره واصرار مادر خانمی نان وپنیر وچایی شیرین خوردم .بعد اماده شدیم و با مادر خانمی رفتیم آرایشگاه .

 ارایشگاه دو شغله شده بودند و هم ابرو هارا درست می کردند هم تعمیرات انجام می دادند . در ارایشگاه خانم عباسی میز را کشید و کوزه ای که روی ان بود افتاد و شکست. من هم با دختر او که غزاله بود دوست شدم .و با هم پپلیت خوردیم .بعد رفتیم منزل دوست مامانی و مادر خانمی با دخترش فیزیک کار کرد و مادر او هم با من جمله نویسی کار کرد .

بعد هم به سالن والیبال رفتیم . من هم والیبال بازی کردم .

الان دیگه ساعت ۷شب شد که به خانه امدیم . آقای پدر همچنان خانه بود. بلافاصله لباس عوض کردم و  کمی در کو چه بازی کردم . بعد هم به منزل بابا جون رفتیم .وبا کمک عزیز وخاله باقالی پاک کردیم.

حسین اقای پسر خاله هم بود و با ملیکا و زهرا و به حیاط رفتیم و سرگرم بازی شدیم.ملیکا با من بد رفتاری کرد او هفت ساله است و من ۸ساله .او از من کو چکتر است وباید مراقب باشد به بزرگتر بی احترامی نکند . من هم کفشش را کمی عقبتر پرت کردم او هم با من قهر شد و گفتم قهر باش و دهن کجی کردم . او هم گفت حالا که دهن کجی کردی تا اخر عمر باهات قهر قهر هستم.و قهر شدیم ومن امدم بالا حسین هم خوابید . وقتی می خواستیم بیایم خانه ده شب شده بود و دایی قاسم ودایی احمد را دیدیم .بعد با عمو صالحی وخاله تا خونه امدیم و من این را نوشتم تا اقای پدر وارد وبلاگم کنه هم حتما خوابیدم .

پ نوشت : از این به بعد پست ها پدر نوشت یا سارا نوشت خواهد بود اینجوری دیگه تعطیل نمی شم . توافق من واقای پدر هست.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 23:43 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز روز خوبی بود . دلیلش رو نمیشه گفت . اما خب این خوبی باعث برگشتم شد .

منتظرم باشید لطفا

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 16:44 توسط سارا| آرشيو نظرات

من امروز که به مدرسه رفتم  همه معلم ها بچه هایشان را آورده بودند به دبستان ما .  با بچه های دیگر بازی میکردند . روز جشن معلم مدرسه ما بود و از طرفبچه های کلاس برای معلمانمان جشن گرتیم و به او سکه طلا هدیه دادیم وبرایش دست زدیم . او خیلی مهربان است و همه ی ما او را دوست داریم . 
نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:27 توسط سارا| آرشيو نظرات

این روز ها همچنان ما با عمه و ابوالفضل هستیم . مادر بزرگم از کربلا اومده و همه خوشحالیم . چن شب قبل مهمونی خونه خاله بودیم و کلی با حسین آقا بازی کردیم . من هم مشغول اماده شدن برای امتحانات هستم . راستی به جشن روز معلم مدرسه مامان در عباس اباد رفتم خیلی عالی بود .

 

نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:24 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز روز معلم بود اقای پدر از این روز خوشش نمی اید و می گوید انتظار یکی دو تبریک خاص رادارد. ازکی وکجا نمی گوید . کلاس ما به نماینده مادرها پول دادیم تا برای معلم عزیزمان یک هدیه بگیرند . شب مهمانی با حضور دایی ها و زن دایی ها و عمه و عموغلام ومامان علیرضا در منزل باباجون بود . اقای پدر خیلی سرحال نبود و به ما گفت قبل از ۱۲ به خانه برگردیم . کلی خندیدم و میوه خوردیم و جوک شنیدیم . کفش وچک پول ۵۰۰۰۰تومانی هدیه مامانی بود .

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:12 توسط سارا| آرشيو نظرات

یکی دو روزه اتفاق خوبی تو خونه ی ما افتاده عمه با شوهر عمه و ابوالفضل به تهران امده اند . من وابوالفضل این روز ها باهم بازی میکنیم. گاهی هم دعوا می کنیم . امروز اینجا باران بود و با عمه وابوالفضل قرار بود به کوهسار برویم . من کمی با تا خیر امدم پایین و قتی رسیدم خبری از بابا و عمه و ابوالفضل نبود . کلی گریه کردم. وقتی عمه اینا امدند من با آقای پدر قهر بودم . عمه گفت وقتی به کوهسار رسیند بابا گفته سارا خوابه و همه خندیدند او متوجه سوار شدن من نشده بود . واقعا که!!!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:5 توسط سارا| آرشيو نظرات

تهران امروز هوا گیج شده بود باد باران و افتاب یکی یکی امدند . غروب من وبابا ومامان  به جشن سالگرد ازدواج خاله رفتیم منیر وبابا ومامانش و ننه جون و دایی ها وزن دایی ها و عزیز و بابا جون و حسین دایی هم بودند . کلی با حسین پسر خاله بازی کردیم و کیک خوردیم . دایی قاسم و بابایی هم با جوک هایشان اشک همه را در اوردند . ساعت از ۱۲ گذشته بود که رسیدیم خونه خیلی خوش گذشت

راستی من امروز امتحان ریاضی داشتم بیست شدم . به اقای پدر گفتم هر موقع مادر خانمی با من کار نمی کنه بیست میشم کلی خندید .

راستی مدرسه ما هرروز یا اش یا عدسی یا لوبیا می دهد اقای پدر گفت اگر پشت سر هم مثلا فق اش بود نخور گفت چرا ؟ گفت ممکن است مانده باشد  

راستی من موهامو کوتاه کردم عکسم هم در این سه عکس پایین هست . آقای ژدر من را سعید صدا می زند .

راستی من خیلی تو نوشتن تنبل شدم 

نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 0:43 توسط سارا| آرشيو نظرات

نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 17:6 توسط سارا| آرشيو نظرات

                            

نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:43 توسط سارا| آرشيو نظرات

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:53 توسط سارا| آرشيو نظرات

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:48 توسط سارا| آرشيو نظرات

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:46 توسط سارا| آرشيو نظرات

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 22:42 توسط سارا| آرشيو نظرات

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 21:17 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:10 توسط دختر و بابا

خب ما یعنی من واقای پدر و مادر خانمی رفتیم یاد شما همراه ما هست . عید همه ی شما عمه ها عمو ها خاله ها دایی ها و دوستانی که به من سر می زنید هزار هزار بار مبارک .

نورزوتان پیروز

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 14:57 توسط سارا| آرشيو نظرات

امشب من وبابا و عزیز و دایی قاسم و خاله سمیه و دایی احمد وزن دایی  برای مراسم چهارشنبه سوری اول در محل به جمعیتی که سه تپه ی اتشین درست کرده بودند رفتیم . باباجون و مامان از روی اتش پریدند . صدای موزیک سیستم ماشینها هم خیلی خیلی زیاد بود و عده ای از جونها می رقصیدند . صدای انفجار نارنجک  و ترقه و کپسولی لحظه ای قطع نمیشد . از جایی که ما بودیم وتقریبا بالای تهران هستیم از تمام نقاط شهر صدای ترقه و انفجار می اید . تهران کاملا بوی کبریت و بقول اقای پدر باروت می داد . بعد راه افتادیم و با دو ماشین به گیشا رفتیم در گیشا با اینکه نیرو های پلیس خیلی بودند اما مردم اتش های زیادی روشن کرده بودند و صدای موزیک و انفجار زیاد بود . بدون اینکه از ماشین پیاده شویم در حالیکه با صدای زیاد سیستم همه مشغول تکان خوردن بودیم با توجه به خطرات زیاد خیبان گردی دوباره به محل برگشتیم . و باز هم خانواده هایی که همچنان اتش را روشن نگه داشته بودند و رقص واواز و دست زد نها وپریدن از روی اتیش و ناگهان صدای جیغ وداد من که چسبیده به اقای پدر بودم همه نگاه رو به من اورد . کپسولی زیر پا ی من منفجر شد و با عث شد تا پای من مصدوم شود . خدا راشکر خیلی سخت نبود وبعد از کلی گریه حالا ارام شده ام و به خانه امده ایم و با مادر خانمی واقای پدر در باره امشب حرف زدیم ........شب خوبی حتی با وجود مصدوم شدن من . این هم عکس های امشب 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 22:18 توسط سارا| آرشيو نظرات

درخت حیاط کو چک خونه ما جوانه زده و سبز داره میشه ، بابا هم این روز ها مشغول خریده و سرگرمی من هم کمک به بابا شده ، مدرسه ما زودتر از همه ی مدرسه ها به استقبال بهار رفت و الان دو روزه من مدرسه نمی رم . دیشب من شب رو پیش باباجی موندم و میدونستم که بابایی دلش برام تنگ میشه وقتی نزدیک عید میشه بیشتر تو خونه ی ما بحث سفر میشه . ما تا حالا یک بار تو خونه ی خودمون سفره هفت سین گذاشتیم و بقیه اش رو خونه بابا بزرگم تو خوزستان بودیم . هر سال ما هر جا که سفر کنیم اول می ریم جنوب اونجا دختر عمو و پسر عمو  و دختر عمه و پسر عمه ی زیادی دارم . امروز میخام اسماشون برای همه ی شما دوستای خوبم بگم تا شما هم با ها شون اشنا بشید. اسم پسر عمو  و دختر عمو و عمه هایم به ترتیب سن:مجتبی -کاظم - کمال -عارف و عرفان و علی و محسن و ابو الفضل مژگان -ایمان -الهام - عاطفه - شهلا -دنیا - اوا- مونا - شادان است . من باز هم  خرید کردم این بار برای عید والبته برای اسم هایی که گفتم هم خرید کردمFlower  . ما تا یکی دو روز دیگه به مسافرت می ریم  و من از سفر هایم برایتان خواهم گفت . ار همه خاله ها و عمو هایی که به من سر زدند و دوستان عزیزی که من را همراهی کردند ممنونم و براشون عید خوبی ارزو می کنم بقول بابایی : اول سلامتی دوم سلامتی و سوم هم سلامتی از خدا براتون ارزو می کنم . اما

از خاله  نازنین  که منو با مولانا اشنا کرد و ما را فقط به قبرستان دعوت کرد خیلی خیلی ممنونم و براش سال خوبی و بهترین چیز ها را از خدا  می خواهم .از دکتر بارانی عزیز م ممنونم و از خدا میخام در سال جدید یک شوهر مهربون و خوش تیپ و البته پولدار سر راهش بزاره چون خوش قلبه و وبه من گفته میخاد به مریض ها کمک کنه . از دکتر سارا هم ممنونم هر چند مدت زیادیه کمتر به من سر می زنه، راستی دکتر سارای عزیزم بابایی میگفت : دکتر سارا از وقتی وبلاگش کمی شلوغ شده سر نمی زنه نفهمیدم یعنی چی ؟؟؟ عید اگه وقت کردی توضیح بده .و برات ارزو می کنم کفشدوز کت همیشه سالم باشه و تو از بودن با هاش لذت ببری.  از خانم معلم مهربون فریده که با همه ی خستگی هاش همیشه منو میبینه ممنونم وبراش یک دل عاشق ویک عالمه پولک از خوبی ها ارزو می کنم و از خدا میخام سالم باشه تا بچه های کلاس هم باهاش شاد باشند . از مامان تینا و تینای عزیز که  تازگی ها به دیدن من می امدند هم ممنونم و از خدا میخام همیشه لبخندبزنند و سالم و... باشند . از خانم معلم غزل که همیشه و بیشتر از همه منو دیده هم ممنونم مامان می گفت او شاعر است من هم براش کلی شعر جدید ارزو می کنم .از مامان نازدونه ها هم که دیر به جمع دوستام امد اما همیشه

 خواهد بود خیلی خیلی منونم وبراش یک بغل گل ویک عالمه لبخند در سال نو از خدا میخام . از  مامان هیراد خوشگله هم ممنونم و  از خدا میخام همیشه به او و هیراد نگاه کنه .از خانم معلم رسولی ممنونم  واز خدا میخام مراقب او وهمه ی شاگرداش باشه .  از خانم معاون که همش منو به یاد نعاون مهربون خودمون میبره هم ممنونم و از خدا براش  سال پر از مهر بونی میخام .از خاله ظریفه مامان اریا کوچیکه هم ممنونم وبرای او اریا و عمو نجات شادی ارزو می کنم . از پسر مامان وبابا، از لیدا از لاست از مریم از احسان هم  ممنونم و ارزو می کنم در سال نو سالم و خندان باشند . من از اقای پدر مهربانم که این وبلاگ را ساخت و به من هدیه داد و از مادر خانمی عزیزم که همیشه بهترین چیز ها را برای من میخاد هم ممنونم . امروز تشکر کردم از به من سر می زدید . برای تبریک عید هم  مزاحمتون میشم 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 21:45 توسط سارا| آرشيو نظرات

من وبابا بزرگ واقای پدر  وعزیز ومادر خانمی به بهشت زهرا رفتیم . بهشت زهرا جایی است که مرده ها را انجا میبرند و خاک می کنند . من از جسد و مرده می ترسم . و مردن برای من و حشتناک است دلم می خوا هد به مدرسه بروم . اما مادرم می گوید مردن ترس نداره و لی ما دوست داریم زندگی کنیم . من و منیر روی سنگ قبر ها را رفتیم و مادر یزرگم گفت : بین سنگ ها را بروید چون گناه می کنید .ازآقای پدر پرسیدم : چرا را ه رفتن روی سنگ قبر ها گناه داره ؟؟ اقای پدر گفت : گناه نیس  اما روح مرده دلخور میشه . من گفتم : اما میگین روح مرده ها تو اسمون نه تو قبر !! پدر گفت : خب جسد اونجا هست و ممکنه غمگین بشود ..من گفتم  : ولی جسد ها تا حالا پوسیده شده اند !!اقای پدر گفت : شاید بخاطر اینکه هرکسی یک نفر را که دوست داره توی قبر گذاشته و همه دوس ندارند روی سنگ قبر عزیز شون راه نروند برای همین این در بین ادمها رایج شده که روی سنگ قبر راه نروند . . بعد من ومنیر با هم بازی کردیم و بازی کردن با مرده ها خیلی خوب و جالب بود چون هر چقدر سر وصدا کردیم وروشون پا گذاشتیم یک بار هم به ما اعتراض نکردنند . در بهشت زهرا ادمها ارام و مهربون می شوند و به همدیگر میوه شیرینی شکلات ساندیس اش نان و پنیر و عدسی می دهند اما مادر خانمی به من فقط اجازه داد اب میوه بر دارم ..... چون بهشت زهرا خیلی بزرگ است سوار ماشینمان شدیم وبه جایی که مادر عزیز خاک شده رفتیم و عزیز کمی گریه کرد و فاتحه خواندیم و رفتیم انجا بهار را هم دیدیم که به دیدن مرده ها امده بود و بوی عید میداد . بعد سوار شدیم و به جایی که پدر بابا بزرگ و عمویش خاک شدند رفتیم . چون شهرداری تغیراتی ایجاد کرده بودند پیدا کردنشون سخت شد ه بود یعنی مرد ه ها را هم میشه گم کرد ؟؟؟ به هر حال قبر ها پیدا شدند واقای پدر مثل همیشه  شوخی کرد و داد زد : بابا تون پیدا شد بابا تون پیدا شد و همه خندیدیدم .بعد به سنگ قبر عموی بابا جی رفتیم .اما یک قبر دیدیم که خیلی ناراحت شدیم یک عروس وداماد که ساعاتی بعد از عروسی در اسمان مهراباد تهران کشته شده بودند ..........

من و منیر

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 13:42 توسط سارا| آرشيو نظرات

         

                                 

من وبابا از مدرسه اومدیم و رفتیم غذا گرفتیم .بعد به مجموعه ورزشی انقلاب رفتیم تا مامان خانمی را از کلاس والیبال بیاریم خونه . مجموعه ورزشی انقلاب خیلی زیبا و تمیز است و بیشتر بازیکنان تیم ملی و خارجی ها میتونند از ونجا استفاده کنند . با مادر خانمی به خونه برگشتیم و دلی از عذاب در اوردیم36_1_51.gif و خواستیم بخوابیم که تلفن زنگ خورد . زن عموی مامانم بود که ما رو به تولد دخترش دعوت کرد هر چند تنها دوساعت مانده به تولد خبر مان کرد اما ما که اماده ای بیرون رفتن از خونه ایم سریع یک کادوی خریدیم و رفتیم خونه منیر خانم. اقای پدربه همین علت به مادرخانمی می گوید خانم مارکو پلو 36_11_6.gif. به هر حال به تولد منیر رفتیم . منیر خانم متولد انگلیس است او وقتی عموی مامان برای گرفتن دکترای الکترونیک انجا رفته بود به دنیا امده است . منیر جونم کمی لاغر است او مودب و مهربان است . منیر موقع باز کردن کادوها همه صاحبانشان رو بوسید .راستی هر موقع ما خونه عمو مهدی میرویم خیلی خوش می گذره چون عمو عباس عموی مامانم هم اونجا هست او بچه هارادوس دارد ولی نمی دانم چرا نزدیک هر کدام از ما میشود جیغ می کشیم وفرار می کنیم او در برخورد با بچه ها کمی خطر ناک است مثلن گاز میگرد و مارا به اسمان پرت می کند وقتی او هست همه می خندند و می ترسند . بخصوص حسین پسر خاله ی من. خیلی دلم می خواهد یک بار عمو صالحی و بابایی و عمو مهدی عمو عباس را به اسمان پرت کنند و یادشان برود او رابگیرند  چه شود   نه ؟؟؟ . اقای پدر سر به سر منیر می گذاشت و او را مجبور کرد چند بار صورت بابایی را بوس کند . امشب شب خوبی بود من تولد منیر را به عمو مهدی وزن عمو الهه  دوباره تبریک میگم . چون می دونم اونا به اینجا سر می زنن.

نفر دوم منیر خانوم ا ست

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 1:50 توسط سارا| آرشيو نظرات

دو سه روز قبل از تاریخ عقد دایی جون ، با تاسف وتاثر فراوان دایی بابا جون که همان پدر بزرگ من و بابای مادر و پدر داماد هست مرد .

ادامه مطلب را بخوانید:    رمز برای دوستان ارسال میشود


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 0:41 توسط سارا| آرشيو نظرات

اما عکس خرید هایم

نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 21:12 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز اقای پدر که از راه رسید مادر خانم گفت بریم جمهوری لباس بخریم .؟بابا گفت تا من یک سر به کامپیوتر میزنم اماده شید  اخه پنج شنبه عقد دایی منه اول قرار بود که بدون ماشین بریم اما با ماشین رفتیم و تو مسیر هم بابایی دیونه بازی در میاورد و پلیسی رانندگی میکرد . یک عالمه تو جمهوری گشتیم اول من خرید کردم یک شلوار لی اولین خریدی بود که اصلن قرار نبود خریده شود . بعد یک لباس نظامی بابایی و من خوشمان امد با زبون بازی بابا قرار شد فروشنده۳۶۰۰۰بدهد. اما مامان که اومد ودید همه چیز خراب شد و گفت جالب نیست . باز هم گشتیم و گشتیم و یک لباس من خوشم اومد  راستش خسته شده بودم و از اون لباس بخاطر گردنبند و....خوشم اومد این بار بابایی نتونست یک ریال تخفیف بگیره و لی با مغازه داره دوست شده بود . همیشه زود با همه دوست میشه . بعد یک تی شرت  هم سهم من شد و دوباره رفتیم دنبال خرید مامان بابا از کت وشلوار خوشش می اومد. راستی خالهArabic Veil هم از محل کارش خودشو رسوند و حالا بابایی بیچاره و من خسته باید با انها راه می رفتیم . من از فرصت استفاده کرده و یک تل جادویی هم خریدم  بعد مامان وخاله هی کت وشلوار می پوشیدند و هی می گفتنند خوب نیست . وهی اخم بابا بیشتر می شد  تا اینکه مامان و خاله رفتنند تا لباس های مجلسی بپوشند . پوشیدن لباس های مجلسی کلی وقت میگره . سرانجام مامان از یک لباس مجلسی خوشش اومد ولی هی می گفت ولی قیمتش زیاد زورم میاد و....باز هم اومدند بیرون اما معلوم بود چشمش اون لباس رو گرفته . یک چیز با مزه بگم خاله لباس مجلسی شکری وسبز پوشید اینقدر زرنگه خاله از تو اتاق پرو از خودش عکس گرفت تاز حمت شوهرش را کم کنه و همونجا تو خونه انتخاب کنند . بعد بر گشتیم همونجا و بعد از کلی حرف و خنده و... سرانجام مامان کت وشلوار نخرید و لباس مجلسی را خرید و خاله هم هیچی نخرید . یه سوال : تو خونه بابایی گفت: شما وساراو خاله برید هر چی خوشت اومد بخر اما مامان می گفت: نه میخایم تو هم نظر بدی . اما بابا چی نظر دادو مامان چی خرید36_11_6.gif !!!. واقعا جالبه نه . راستی دایی شب خونه ما بود می گفت ۵ میریم تا اخرشب بابا گفت : زوده ۵تا ۸ چکار کنیم این همه وقت را تازه شروع مراسم از ۸ به بعده؟ من گفتم خوب قر میدیدم همه خندیدند . بابا ی فقط کردی دوس داره اینجورید ایی میخاد هدیه عقد به ترکونه ویک مزدا ۳هدیه 36_15_4.gifبده به عروس خوشگلش.

منتظر عکس من با لباس جدیدم باشید 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 22:41 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز عزیزم سفره ی ابوالفضل چیده بود و من ومامان خانمی هم  اماده شدیم ورفتیم . امرو هردو زن دایی های من بودندو برای سفره ابوالفضل امده بودند. یکی از زن دایی های من عقد کرده و یکی هنوز عقد نکرده است . خاله ام وپسر خاله ام و همسایه عزیز جون و بچه ی همسایه و نوه اش هم بودند . خلاصه کلی مهمن داشتنند راستی خانواده زن دایی هایم هم امده بودند . یکی از زن دایی هایم که عقد نکرده اسمش گلناز و ان یکی که عقد کرده اسمش نسرین است . اسم هردوی انها زیباست .اسم یکی از دایی هایم که عقد کرده قاسم است و اسم اون که عقد نکرده علی است . زن دایی نسرین از اسم ابولفضل خیلی خوشش می امده و ان یکی از اسم یزدان اما الان بهترین اسم ها برایشان قاسم وعلی است .راستی امروز من دندان هم درد گرفت و یکجا تلافی مسواک نزدن هایم را در اوردم وانقدر مسواک زدم تا میکروبها را اواره کردم و دندونم خوب شد . 

نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 1:56 توسط سارا| آرشيو نظرات

سلام بعد از امدن مامان عزیزم از کربلا یک شب همراه بااقای پدر به مرکز خرید بوستان در پونک رفتیم کلی چرخیدیم و حرف زدیم من هم ادامس می ترکوندم  وااااااااااااااااااااای چه بارونی می اومد بابا می گفت سیل راه می افته و زیر بارون که به شدت به شیشه ماشین می خورد هوس خوانند گی کرد و خوش بحالتان نبودید  تنها من چتر همراهم اورده بودم  . ان شب برای من شب جالبی بود چون اقای پدر ومادر خانمی یک عروسک برای من خریدند . در مسیر برگشت یک اتفاق عجیب افتاده بود در خیابان سردار جنگل جسد یک مرد کنار پیاده رو افتاده بود و جمعی از مردم جمع شده بودند می گفتنند بارون که شدید شده و جوی اب مشخص نبوده و اب زده بوده بالا توی جوب افتاده و مردم مانع رفتنش بر اثر شدت اب به زیر یک پل کو چک شده اند اما نتوانسته بودند نجاتش دهند  اقای پدر می گفت : تهران خیلی شهر عجیبیه و هیچ جا به اندازه تهران جان ادم بی ارزش نیست . من که نفهیدم منظور با با چی بود . از انجا به بعد نمی دانم چرا اقای پدر و مادر خانمی ساکت شدند  .  دو عروسکی که در نوشته قبلی برایتان گذاشتم مبینا و مینا هستنند . من اسم این عروسک را هم مونا گذاشتم . الان هم من وبابا و مامان مشغول دیدن فیلم هستیم

 این هم مونای سارا

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:9 توسط دختر و بابا

خب من وبابا صبح  دیر بیدار شدیم وصبحانه را از سوپری محل شیرو کیک خریدیم و در مسیر خوردیم .  و بابا من رابه مدرسه رساند . ساعت ۹و نیم بود که خانم ناظم ار خانم معلم خواست که من وسایلم را جمع کنم و به دفتر بروم . راستش فکر کردم اقای پدر امده که برویم استقبال مامان . اما وقتی که به دفتر رسیدم وااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااامن مامان جون رو دیدم همدیگر را سفت سفت بغل کردیم وتند تند بوسیدیم  و بیرون از مدرسه خاله جون وعزیزم را هم دیدم ودوباره فشار دادن همدیگر وبوس تکرار شد اونا همه مستقیم قبل از رفتن به خانه به دیدن من امده بودند  .سوار ماشین عمو صالحی شدیم و به خونه ی باباجی رسیدیم دای احمد و دایی قاسم وزن دایی و اقای پدر منتظر ما بودند و دودد اسفند سراسر کوچه رو گرفته بود . متاسفانه یک گوسفند هم در این میان قربانی شد و دود و خون با هم قاطی شد ه بود وبازار بوس و ماچ داغ داغ بود . مامان سوغاتی های منو هم بلافاصله داد . یک عالمه بادکنک های گنده - یک جفت کفش - یک عالمه لباس - عروسک ها - کلی نوشیدنی و شیرینی  ........عجب روز خوبی بود امروز

  

     

نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 12:7 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز صبح به مدرسه رفتم و  کلی تو مدرسه شیطونی کردم ظهر اقای پدر دنبالم اومد و با هم خونه رسیدیم . من ظهر خوابیدم و مشق هایم ناتمام ماند . بابا کمی ناراحت بود . اما نفهیدم چرا!!تمام غروب من وبابا به خونه رسیدیم و کلی تمیز کاری کردیم . من به بابا گفتم  بیا کاری کنیم مامان خوشحال بشود . بابا گفت چه کاری ؟ گفتم خوش امد بزنیم و خونه را تزئین کنیم بابا گفت فکر خوبی است  اما اماده کردن همه چیز با تو و اجرا با من. من هم نوشته های خوش امد را اماده کردم و باقی مانده ی وسایل تولدم را به بابا نشان دادم و از انها استفاده کردیم بعد به ا به خونه بابا جی  رفتیم و او تخم شتر مرغ را سوراخ کرد واقعا تخم مرغ به این بزرگی ندیده بودم.فردا هم مامان جوووووووووووونم میاد منتظرم  زود فردا بشه  عکسشو هم فردا میزارم  میخام اول از همه مامان جونم ببینه

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 23:45 توسط سارا| آرشيو نظرات

بابا منو به سر زمین عجایب برد. همیشه بامامان و بابا به سرزمین عجایب می رفتماما این دفعه بدون مامان رفته بودیم . اول رفتیم ماشی سوار شیم ولی وقتی نوبیت به ما رسید مسئول اون قسمت گفت بچه نمی تونه سوار شود فقط بزرگسال ها میتونند سوارشوند و بابا هم از صف خارج شد  . رفتیم کلی وسیله سوار شدم وبازی کردم اخر سر هم صورت خودم و گریم کردم و اومدم خونه و یک راست رفتم پیش باباجی عزیزم . روز خوبی بود اما جای مامان خالی بود .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 23:25 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز حس کردم سارا کم کم دوباره دست به قلم خواهد و خودش خواهد نوشت . اتاق خواب را مرتب کردیم و کمد عروسک های سارا  جمع و جور نمو دیم . با یکی از دوستان به همراهی سارا تا کو هسار  رفتیم و بعد سارا یک دوش گرفت کمی برایش شاهنامه خواندم با مادر خانمی صحبت کرد وکردیم و تدارک نا هار فردا را دیدم و امدم سری به نت بزنم جیغ سارا به کهکشان پیچید . دخترم انگشت خودش را با فندک سوزان و گریه هایش از حدود ۱۲ شروع شد والان که ساعت از سه گذشته خوابیده و من ماندم صبح چه جوری بیداربشم .
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 3:4 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز با سارا تصمیم  گرفتیم اشپزی کنیم  . راستش من به جز نیمرو و سیب زمینی و بادمجان و گوجه ی سرخ کرده تا حالا اشپزی نکرده ام . اما امروز تصمیم گرفتیم عدس پلو درست کنیم  . اول به سراغ اینترنت رفتیم و سارا  طرز تهیه را می خواند و من با خنده می گفتم دوباره  بخوان تا نیاد اشبزخانه و بعد از اینکه ماد لازم را اماده کردم طبق دستوری که سارا می خواند عمل کردم و عدس پلو اماده شد اما حیف کمی شل شده است . بعد اشپزخانه را زیررو و کردیم و کلی چیز برای دور ریختن جدا کردیم . واقعا خسته کننده بود .اخ شب هم سارا با مادر خانمی کلی تلفنی صحبت کرد مادر خانمی از نجف و کوفه به بغداد و کاظمین رفته واکنون در کربلا مستقر شده است .  

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 17:35 توسط سارا| آرشيو نظرات

خدا را شکر از بی تابی های ساعتی سارا کم شده امشب وقتی می خواست بخوابه متکای مادرش را می بوسید .غصه ام شد . ظهر با سارا نا هار را با هم رفتیم یک جای جالب بالای یک تپه و خوش گذشت . شب هم به خانه باباجی (بابا جون) سارا رفتیم . حسین اقا پسرخاله که او هم روز های بی مادری را تجربه می کند امده بود کلی با هم بازی کردیم . 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 17:29 توسط سارا| آرشيو نظرات

این روز ها سارا خیلی بی حوصله است و کمتر فکر نوشتن است و کمتر به یاد وبلاگ نویسی می افتد دوست داره بیشتر وقتش رو خونه ی پدر بزرگش باشد . اخه پدر بزرگش اونو به خونه ی عمو مهدی میره واونجا با منیر خانم که ما بهش میگیم پنیر و اونجا با هم بازی می کنند .البته با من هم کم با هاش بازی نمی کنم اما خب قاعدتا کبوتر با کبوتر باز با باز .سارا گاه وبی گاه بهانه ی مادرش رو میگیره امشب گفت : بابا شام بریم بیرون پیتزا بخوریم !من هم موافقت کردم بعد به پدر بزرگش زنگ زد و گفت :بابا جی (بابا جون) با من میایی  بریم  شام ؟راه که افتادیم به پیشنهاد یک دوست گفتم بریم زیتون اما سارا گفت نه بریم سفر خانه سنتی  با تعجب گفتم : کدوم سفر خونه ؟ گفت همون که مامان دوست داره . فهمیدم کجا رو میگه . به همون جا رفتیم اما یک گروه فیلم سازی مشغول ساخت سکانسی از فیلمشان بودند با تاخیر فراوان سرانجام نشستیم و شام را خوردیم و موقع پرداخت سارا کیف پولش را باز کرد وما را شرمنده کیفش کرد چون پولها را قبلا از کیف بنده در کیف خود جا داده بود . اما بیشتر از همه حال وهوای او برای من جالب شده است.

من وپدر بزرگم عزیزم

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 4:8 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز مادر خانمی به همراه عزیز و خاله ازاده راهی سفری دل انگیز شده اند . سفر به کربلا. صبح من وسارا با مادر خانمی خدا حافظی رسمی و جدی کردیم و قرار شد که مادر خانمی با باباجی سارا و عزیز به ترمینال غرب بروند. اما من ساعت ۹ به مدرسه سارا رفتم و رخصت او را از معلم مهربانش گرفتم . سارا را برداشته و به خانه امدیم مادر خانمی کلی ذوق کرد و به بابا جی زنگ زد که ما خودمون میایم ترمینال سارا مادر خانمی را از زیر قران رد کرد و راه افتادیم به ترمینال که رسیدیم خاله ازاده و عمو صالحی و حسین گامبلو رسیده بودند . صحبت مسیر و تیب شناسی راهیان و ..شد در این اثنا مادر و خواهر یکی از شاگردان چند سال قبل جلو امدند خود را معرفی کردند و اظهار لطفی که بیشتر ناشی از بزرگواریشان بود نمودند . وسرانجام لحظه عجیب و غریب جدایی رسید . مادر خانمی وسارا گریه را اغاز کردند و از انسو حسین گامبوالو و خاله ازاده اشک می ریختند بابجی هم مثل همیشه فقط می خندید و در میان اشک و وشوق و تکان های دست مادر خانمی به سرزمین بین النهرین و دیار دجله وفرات و زیارت نجف و کربلا راهی شد.

سارا به شدت بی تابی می کند و هر چند ساعت یکبار یک فیلم می بیند و سپس  گریه می کند .

و بهانه مادرش را می گیرد . دقایقی قبل زنگ زدم و مادر خانمی جاده کربلا را تا ایلام طی کرده بود . او هم کم طاقت است و تا کنون ۶بار زنگ زده است .....سارا با گریه خوابید و من...  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 0:51 توسط سارا| آرشيو نظرات

جمعه من وبابا و مامان تصمیم گرفتیم از تهران کمی دور شویم . من گفتم دلم برف میخاد و همه موافقت کردند . بابا گفت به سمت کوهای امامزاده داود میرویم و مامان چایی میوه بیسکویت را اماده کرد و راه افتادیم یه سر به خونه باباجی رفتیم باباجی گفت : من هم میام . خاله هم گفت من ومعصومه دختر دایی خودمون جدا میایم دنبالتون . راه افتادیم و رفتیم تا به برف رسیدیم شانسمون هم خوب بود و برف می امد چایی خوردیم و تخمه شکستیم و امدیم نرسیده به سولقان و جایی که باباجی اینا ویلاشون رو میسازن خاله سمی هم با ماشینش رسید . هوا داشت تاریک میشد که برگشتیم .

من بدون کلاه اعتراض بابا و خنده ی من

من و بابا

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 15:11 توسط سارا| آرشيو نظرات

روز چهارشنبه من از مدرسه پیش مامان رفتم و وقتی که خونه رسیدیم مامان خانم گفت سارا جان کیفیت کو؟؟ من هم گفتم : مگه شما نیاوردید . مادر خانم گفت : نه   ناراحتی مامان از من و مامان از من ماند تاشب .  بابا کهاسترس اومد مامان با لبخند به بابا گفت سارا خانم فردا مدرسه نمیرندنیشخند . بابا با تعجبتعجب پرسید چرا سوال؟؟ مامان خانم گفت : من می خواهم فردا نرود . بابا با تعجبی عجیبتعجب تعجبگفت : مگه رفتن به  مدرسه دل بخواهی شده ؟؟؟ تعجب!!!!  هرچه مامان سعی کرد علت را نگه فایده نداشت و بابا انقدر گیر داد تا قضیه لو رفت ناراحتکه من بی کیف و کتاب شدمخجالت . بابا نگاهی خشمگین به من کرد و گفت : بهتر است کمی منظم باشی سارا خانم!!خجالت و رفت بیرون . شب که اومد از من پرسید : شما کارتون چیه ؟ من: ساکتساکت بابا  : شغل شما چیه : من : با غم زیاد دانش اموز .بابا: دانش اموز وسیله کارش رو جا می زاره ؟؟؟من: ساکتساکت  بابا : دیگه تکرار نشه   من : چشمگاوچران و این بود روزی که من بی کتاب و کیف شدم و مدرسه نرفتم وپنج شنبه کیف کردم  وامروزجمعه و من همچنان تعطیل و در حال حال کردن هستم .  می خواهیم برویم بیرون  شاید عکس هایشPhotographer برایتان گذاشتم .

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 11:6 توسط سارا| آرشيو نظرات

لحظاتی قبل من داشتم  با ذهنی بهم ریخته و اشفته اقا اجازه را به روز می کردم که سارا امد و کاغذی را با خط خودش گذاشت روی میز کامپیوتر بعد بدون توجه به من گفت همین الان برو توی وبلاگ من لطفا . من هم که معمولا روی حرف سارا نه نمی گم امدم اینجا . سارا یک شعر نوشته و برایش حاشیه درست کرده و رنگ امیزی کرده و میخاد شما هم اونو بخونید . امروز بد جوری به حال وهوای شعر الود سارا غبطه ام شده ..... شعر سارا عنوانش هست

                                                     شاپرک 

              شاپرک امد کنار پنجره                               روی شیشه مثل برگی دیده شد

              دست بردم تا بگیرم اوپرید                            برگ انگار از درختی چیده شد

             شاپرک امد و باز انجا  نشست                       بال رنگارنگ خود را باز کرد

            افتاب مهربان چون مادری                               بال های نازکش را باز کرد

             پشت شیشه افتاب مهربان                           می درخشید از میان اسمان

             دیده می شد بال های شاپرک                       روی شیشه مثل یک رنگین کمان( قشنگ)

                                                جعفر ابراهیم (شاهد)

دعوانوشت : در بیت اخر کلمه داخل ( ) از اضافات خانم سارا است  که هر چه اصرار کردیم با انکار ایشان همراه شد و مایل به بودنش .

اصرار نوشت :بیت سوم مصرع اول بابا دست کاری کرده واصل شعر این است (شاپرک باز امد وانجا نشست) میباشد .

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:8 توسط سارا| آرشيو نظرات

امروز که به خونه اومدم سارا با ذوق زدگی گفت : بابا بابا کارنامه دادند . و مادرش  امروز  به مدرسه رفته بود و کارنامه سارا طبق زمانبندی اعلام شده تحویل گرفته بود . خدارا شکر سارا نتیجه زحماتش را گرفت و تمام دروسش را بیست شده بود هرچند من اصلا بیستی نیستم اما خو ب خیای خوشحال شدم . راستی این پست را به این علت سارا روایت نکرد که همراه مادرش به بوستان رفته بود تا جایزه اش را انتخاب وتهیه کند . و خطاب به من  گفت : بابا میشه  امشب خودت بنویسی من خیلی خسته ام . ؟؟

پی نوشت : مدتها بود می خواستم گاه گاه من هم در باره سارا بنویسم اما می گفت دوست ندارد. بجز خوش بنویسید . و فکر کنم از این به بعد من هم درباره سارا بنویسم .

برگ نوشت : قرار است به توصیه نازنین برگ بی برگی به شهر کتاب برویم و مثنوی برای سارا بخرم         

                                         

 

                       

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 22:51 توسط سارا| آرشيو نظرات

              

نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 23:7 توسط سارا| آرشيو نظرات

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:7 توسط دختر و بابا

سارای ناقلا

خدارا شکر امتحان هایم تمام شد و نفس راحتی کشیدم . و می توانم کمی بخوابم چند روز بعد خانم اموزگار مهربانم ورقه های دیکته /ریاضی نقاشی را داد وگفت : بچه ها ورقه هایتان را مرتب کنید و نمره هایتان را نگاه نکنید چون می خواهیم : کارنامه که می دهیم برای پدر ومادرتان سوپرایز بشود . بعد من وقتی خانم اموزگار رفت که ورقه ای میز های بعدی را بدهد من یواشکینگران و هول هولکی نگراننمره هایم را نگاه کردم و باز هول هولکی انهارا سر جایشان گذاشتم . خانم اموزگار به من شک کرد و بعد بلند گفت : ای سارای ناقلا و همه بچه ها و خانم معلم خندیدندقهقهه .حالا به قول بابا وقتت اینرنت بازی تمام است  .

خدا حافظ تماس فرت  

راستی  : خاله نازنین هنوز به من نگفتی معنای برگ بی برگی چیست ؟؟

راستی : چشم به راهیم تهران اینجوری   snowingsmile.gif : 90 par 78 pixels.    بشه

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:4 توسط دختر و بابا

امتحانات

چند روزی بود بابا همش از من سوال می کرد برنامه امتحانی ندادند؟؟ و من می گفتم نه تا اینکه روز پنج شنبه که به مدرسه برنامه امتحانی را دادند و من ان را به اقای پدر نشان دادم . آقای پدر هم از خدا خواسته گفت : دیکتاتوریش گل کردو پشت سر هم  قوانین این روزهای امتحان را اعلام کرد: دیگر بازی اینترنتی ممنوع  فیتله و عمو پورنگ  محدود  ورفتن به خانه ی عزیز و خاله  وبازی کم درس خواندن و کار کردن بیشتر می شود . من هم بچه خوبی شدم و با کمک مادر خانمی مشغول درس خواندن شدم . و روز جمعه هم که امروز است با ته استکان مشغول کشیدن ساعت هستم و کمی دوباره بخوانیم رو نگاه کردم و به بابا گفتم اماده هستم . جالبه تاحالا از من نپرسیده است . در کتاب بخوانیم یک با هم بخندیم هست که برای شما می گذارم :

اولی : چرا اسب تو در مسابقه برنده نشد ؟

دومی : چون اسب من خیلی مودب است به اسب های دیگر می گو ید :

(اول شما بفرمایید ! )

سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:2 توسط دختر و بابا